محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1065

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ايشان را از پرده اندرون برد و به خيمهء ديگر بيرون خيمهء بو جعفر اندر برد و بنشاند ، و گرد آن خيمه دويست مرد ايستادند از خاصگيان بو جعفر با سلاحهاى تمام . و آن دو تن را سلاح جدا كردند و دستها ببستند . محمّد بن نباته بود و حوثره . پس حاجب بيرون آمد و دو تن ديگر اندر آورد و به خيمهء ديگر برد . و همچنين هر بيست را دوگان دوگان همى آورد و به خيمهء ديگر مىبرد و همى بست . چون چهار تن بماندند ، يكى از ايشان برخاست ، او را جعفر بن حنظله نام بود . پس اين حاجب را گفت امروز چه بوده است كه هر روز ما را بجمله بار دادندى ، اكنون دوگان دوگان همى بركنى ، و از اين هيچ كس بيرون نمىآيد . حاجب گفت : به يك جاى همى باشند كه امير مشغول است ، چون بپردازد همه را بيند و بار دهد . جعفر گفت : من بارى اندر نيايم . حاجب گفت : اگر در نيايى بازگرد بسلامت ، بر كس ستم نيست و كس را به ستم بار ندهد [ چون ] حاجب چنين گفت ، ترس از دل جعفر بشد . و همه را ببردند تا آخر او بماند . پس او نيز اندر شد . چون همه را گرد كردند دستها بسته ، محمّد بن نباته گفت : اگر شما به حصار اندر چون مردان حرب كردى تا به عزّ كشته شدى نه به بودى كه اكنون چون زنان به ذلّ و خوارى همى كشندتان . حوثره گفت : اكنون اين سخن سود ندارد ، چون همى ببايد مردن چه به ذلّ و چه به عزيزى . و يزيد به خيمهء خويش بود و آگهى نداشت . و از بيرون سراپردهء بو جعفر كس ندانست كه چه بوده است . پس چون همه را بند كردند ، بو جعفر دو سرهنگ بزرگ از آن خويش بخواند : يكى خازم بن خزيمه و ديگر هيثم بن شعبه ، و ايشان را گفت با پانصد مرد به خيمهء يزيد شويد و سرش را بر گيريد و به من آريد . ايشان برفتند . و يزيد به سراى پرده اندر نشسته بود بىسلاح و پسر مهترش داود بن يزيد و عمرو بن ايّوب پيش او نشسته بودند و حاجب پيش او ايستاده ، و پسركى آمده بود يزيد را مقدار دو ماهه ، او را بر كنار داشت . پس خازم و هيثم به در سراى پرده شدند . و يزيد چون ايشان را از دور بديد حاجب را گفت : اين همه كه اند ؟ حاجب پيش ايشان بازآمد و گفت : بايستيد چه خواهيد . هيثم شمشيرى بزد بر گردن [ 378