محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1066
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
a ص ] حاجب و بيفگندش . يزيد چون چنان ديد ، پسر را گفت : بكردند آنچه مىخواستند . و يزيد كودك خرد را از كنار بنهاد و سر به سجده نهاد . كه با او سلاح نبود . و پسرش داود عمودى به دست داشت و آهنگ ايشان كرد . او را بكشتند ، و يزيد اندر سجود بكشتند و سرش را با سر پسرش داود برگرفتند و پيش [ بو ] جعفر بردند . و بو جعفر بفرمود تا آن هر بيست سرهنگ را همه بكشتند . و منادى بانگ كرد به لشكر اندر كه هر كه از سپاه يزيد است او را زينهار است . پس همه بياراميدند . و بو جعفر همه خواسته هاى يزيد برگرفت و سرش را با سر پسرش به نزديك سفّاح فرستاد . و سفّاح را دل بيارميد و ايمن شد ، و ولايت او را صافى شد . و شاعران بسيار مرثيت كردند يزيد را : شعر الا انّ عينا لم تجد يوم واسط * ، عليك بجارى دمعها لجمود عشيّة قام النائحات و شقّقت * جيوب بأيدى مأتم و خدود فان تمس مهجور الفناء فربّما * اقام به بعد الوفود وفود فانّك لم تبعد على متعهّد * بلى كلّ من تحت التّراب بعيد ] و چون سفّاح ايمن شد و عراق او را صافى گشت ، عمّ خويش داود بن على به مكّه و مدينه فرستاد و همه حجاز و زمين يمامه و يثرب و يمن او را داد . و ديگر عمّ را ، سليمان بن على به بصره فرستاد و بحرين و عمان ورا داد . و سديگر عمّ را ، اسماعيل بن على به اهواز فرستاد . و هر كجا خارجى بود سپاه فرستاد تا حرب كردند و خوارج را براندند يا بكشتند . تا سال صد و سى و پنج اندر آمد از اين گونه بود . و سفّاح گه به كوفه بودى و گه به حيره . و چون جهان او را صافى شد ، به انبار آمد و نشستگاه خود آنجايگه كرد كه هوايى خوش بود و كوفه و حيره و آن زمين عمّ خويش را ، عيسى بن على را ، داد و بفرمودش تا از مكّه تا به كوفه همه باديه ميلها اندرزد و راه حجّاج آبادان كرد . ]