محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1064

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

[ 377 ص ] دل به گمان اوفتاد و نيز نيارست به سلام آمدن . پس بو جعفر او را بخلوت بخواند و گفت آنچه من گفتم نصيحت ترا گفتم ، نخواهم كه خبر به امير المؤمنين شود كه با تو چندين انبوه است و دل وى بر تو بد شود . و مر او را دل خوش كرد و به خشنودى بازگردانيد . و سفّاح به تدبير كار يزيد بر استاد و نامه كرد به بو جعفر كه لشكر يزيد را بپراگن و به ارمينيه و آذربايگان فرست با سپاه ما تا ما را يارى كنند . بو جعفر نامهء سفّاح را بر او عرضه كرد . يزيد گفت فرمان بردارم . و بو جعفر سپاه را از او جدا كرد صدگان و دويستگان و پانصدگان تا با او بس مقدارى نماند . پس نامه كرد به بو جعفر كه كار يزيد را تأخير مكن . و بو جعفر را همى كراهيت آمد از عهدها شكستن . نامه كرد به سفّاح كه يزيد ما را يگانه و دوستدار است ، و از وى شفقت و نصيحت پديد آمده است ، و او مردى بزرگ است و بر ما عهدها و وفاها گرفته است ، نه خوب آيد او را تبه كردن . پس سفّاح نامه كرد و سوگند خورد كه اگر تو يزيد را نكشى من كس فرستم تا به سراى پردهء تو اندر يزيد را بكشند اندر پيش تو ، و آنگاه آب تو اندر ميان لشكر بشود ، بو جعفر نامه را جواب كرد و گفت با اين مرد هر روز بيست مرد سرهنگ زى من اندر آيند همه شير مردان كه آن بيست مرد با دو هزار مرد بزنند ، تو ما را دو ماه زمان ده تا من ايشان را از وى جدا كنم . سفّاح گفت روا بود . پس بو جعفر كس فرستاد كه امير المؤمنين همى نپسندد كه تو با بيست سرهنگ پيش من اندر آيى ، ايشان را بفرماى تا جدا جدا آيند و تو خود جداگانه آى كه اين ترا و ايشان را بهتر بود . پس يزيد از پس از آن با دو سه چاكر برنشستى ، [ و سرهنگان جدا جدا برنشستندى . ] و ابو جعفر ايشان را مهمان كردى ، و هر يكى را اميدها دادى و وعده هاى نيكو كردى تا ايشان را دل بيارميد و ايمن و گستاخ شدند . و يزيد جدا سوى ابو جعفر اندر آمدى و ايشان جدا . پس آن روز كه غدر كرد و يزيد را بخواست كشتن ، او را تنها بار داد بر رسم . و اين همه سرهنگان به حاجبگاه نشسته بودند . چون يزيد بيرون آمد و برنشست و به لشكرگاه خويش شد ، حاجب بيرون آمد و از اين سرهنگان را دو تن بارداد و