محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1063

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و نخستين بار كه يزيد به در بو جعفر آمد با ده هزار مرد آمد و پنداشت كه او را بر اسب به سراى پرده اندر آرند . و كنيت يزيد ابو خالد بود ، و آن ده هزار مرد مقدار پانصد مرد از سرهنگان گفته بود كه با من اندر آيند سوى بو جعفر . چون به در سراى پرده آمد ، حاجب ايشان را گفت : يا با خالد ، فرود آى . و ده هزار مرد كه با او بودند گرد سراى پرده اندر گرفتند و فرود آمدند . و يزيد از در سراى پرده اندر آمد تنها . و پنداشت كه او را بر اسب پيش بو جعفر برند . پس حاجب او را به حاجبگاه فرو نشاند و اندر شد كه دستورى خواهد . پس يك زمان ببود . آنگاه بيرون آمد و گفت : اندر آى يا با خالد . گفت اين سرهنگان كه با من اند اندر آيند ؟ گفت : تنها فرموده است . پس يزيد تنها اندر شد و سلام كرد . ابو جعفر بفرمود كه بنشين . و بنشست . آنگاه بو جعفر بالش برگرفت و زير يزيد اندر نهاد . و يزيد چون سلام كرد ، زود برخاست و بيرون آمد و به لشكرگاه خويش بازآمد . و ديگر روز باز با آن سرهنگان پانصدگانه به حاجب كس فرستاد كه با من مهتراناند از سپاه و همى خواهند كه امير را ببينند ، تو ايشان را بارخواه تا نزديك امير اندر آيند با من . حاجب بو جعفر را گفت . بو جعفر گفت : پانصد مرد بسيار بود ، مردى ده يا بيست با او بارده . پس يزيد بيست مرد از سرهنگان بگزيد چون معن زايده و محمّد بن نباته و حوثرة بن سهيل و مهتران سپاه كه با او بودند تا با او سوى بو جعفر اندر آمدند . و از پس از آن هر روز يزيد به سلام آمدى با پانصد مرد كم يا بيش ، و با مقدار بيست مرد به نزديك ابو جعفر اندر آمدى . چون يك ماه برآمد ، خبر به سفّاح شد كه يزيد چون برنشيند با او چندين و چندين انبوه بود . كس فرستاد به بو جعفر كه يزيد را با آن بيست سرهنگ كه پيش تو آيند همه را بكش كه از ايشان ما را تباهى آيد . بو جعفر جواب داد كه با او اندر لشكرگاه من ده هزار مرد است ، او را بگزاف نتوان كشتن . و بو جعفر همى خواست كه يزيد را خاصّهء خود كند از بهر آنكه يزيد مردى بود جلد و شايسته . پس بو جعفر سوى يزيد كس فرستاد كه تنها برنشين با خاصگيان خويش چون به سلام آيى ، و اين انبوهى از خويشتن دور كن . يزيد را