محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1060
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اندر گفت به تعريض . وى عبيد الله را گفت برو و اين سخن پيش ابو مسلم بگوى . عبيد الله بيامد و اين سخن بگفت بو مسلم را ، و بو مسلم گفت : شما از سليمان رستيد ، و هر كس كه اندر كار اين امام دل بد كند ، جان او را زى من اين خطر نيست . پس بو مسلم سليمان را بخواند و گفت : تو چنين [ 376 b ص ] سخنى گفتى ، و مرا دل به تو بد شد و اندر كار تو به شك شدم . و آنك ابراهيم الامام مرا به خراسان فرستاد بفرمود مرا كه هر كه اندر نيّت او به شك شوى او را بكش . و سليمان را بكشت و از كس نترسيد . پس بو جعفر از بو مسلم بترسيد از بهر آنكه سليمان مردى بزرگ بود و از داعيان قديم بود ، و پيش از ابو مسلم بوده بود به خراسان ، و مردمان او را بزرگتر داشتندى . بو جعفر با خويشتن گفت چون بو مسلم سليمان را چنين سبك توانست كشتن ، و كس به خراسان سخن نيارست گفتن ، هر چه او خواهد تواند كردن . و اگر خواهد كه اين دعوت را به كسى ديگر دهد تواند . پس دل بو جعفر بر بو مسلم بد شد و از خراسان برفت و به كوفه بازشد . پيش از او مرار بن انس الضّبى رسيده بود و سفّاح را گفته كه بو مسلم او را بدان فرستاد تا هر چه او فرمايدش بكند . و سفّاح مرار را به خانه پنهان همى داشت . پس سفّاح مر بو سلمه را بخواند و مرا و را لطف كرد و گفت مرا از تو سخنان بد گفتند و دل مرا بر تو گران كردند ، و من كنون دانستم كه آن همه دروغ بود و گفتار دشمنان بود . و مر او را خلعت داد . و دل بو سلمه نيارميد و از سفّاح همى ترسيد . و سفّاح او را از آن پس به طعام همى خواند و نزديك همى داشت . و به شب به حديث خواندى و با او مشورتها كردى و تدبيرها نهادى و راز گفتى تا بو سلمه ايمن شد و گستاخ گشت . پس يك شب كه او را به حديث خوانده بود تا نيم شب نگاه داشت ، و مرار را با پيادگان با شمشير بفرمود تا بر راه بو سلمه بنشستند . چون بو سلمه از سراى سفّاح بازگشت ، ايشان گرد او اندر آمدند و مر او را بكشتند و خود پنهان شدند . و سفّاح ديگر روز خبر اندر فگند كه خوارج او را بكشتند . و گفت تا او را كشته بيرون آوردند و كفنهاى گرانمايه كردند و بر او جزع كردند . و