محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
663
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بشكافت و او را اندر شكم اسب كرد و به آتش بسوخت . عمرو او را گفت : چرا چنين كردى ؟ . گفت : من پسر خويش را بكشم به خون عثمان ، و او را دست باز دارم ؟ ! و گناه او را بود . و على چون بشنيد كه محمّد بن ابى بكر را بكشتند و مالك را كشته بودند خواست كه ديوانه شود ، و به خانه اندر شد و در فراز كرد . و عبد الله بن عبّاس بر بصره امير بود . و چون حال على بشنيد ، برخاست و بيامد كه على را پند دهد . چون معاويه بشنيد كه عبد الله بن عبّاس از بصره رفت و زياد بن ابى سفيان را بر بصره خليفت كرد ، عبد الله الحضرمى را با چهارهزار مرد به بصره فرستاد . او بيامد و اهل بصره را بر معاويه دعوت كرد . و زياد خواست كه حرب كند ، هيچكس او را يارى نكرد . و زياد متوارى شد . به بصره آمد و على را نامه كرد و حال بگفت . و عبد الله بن الحضرمى بصره بگرفت . على اعين بن [ ضبيعه ] مجاشعى را با پانصد مرد بفرستاد . [ او به بصره آمد و كشته شد ، و خبر به على آمد . جارية بن قدامه را بفرستاد با پانصد مرد ] و حرب كردند . و عبد الله الحضرمى بگريخت با هفتاد مرد و به سراى جبله اندر شد . جاريه با سپاه بدان در سراى شد و آتش به در سراى اندر زد و ايشان را بدان سراى اندر بسوخت . و جاريه نامه نوشت به فتح سوى على ، و على عبد الله [ بن عبّاس ] را باز به بصره فرستاد و شهر بياراميد . پس على به كوفه اندر خطبه كرد و مردمان را سرد گفت و سرزنش كرد و گفت : هر گاه كه شما را بخوانم اجابت نكنيد ، و خداى عزّ و جلّ مرا به از شما بدلى دهاد يا مرا پيش خود برد و بر شما كسى گمارد كه شما را عذابى كند سخت بدين كه شما به دل اندر داريد از كينه ها . و به اخبار ديگر اندر روايت كنند بيرون [ 276 b ] از اين كتاب كه آن روز كه على اين دعا كرد كه خداى بر شما كسى را مسلَّط كناد ، حجّاج بن يوسف از مادر بزاد ، و گروهى ايدون گويند كه حجّاج بن يوسف آن شب زاد كه عمر بن الخطَّاب بمرد . و از حسن بصرى روايت كنند كه او گفت : اىّ حقّ رفع و اىّ باطل وضع . گفتا بد شبى بوده است آن شب كه حقّى بدان بزرگى از زمين برگرفتند و باطلى بدين بزرگى بر زمين نهادند .