محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

662

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

محمّد بن ابى بكر فرستاد . و محمّد بن ابى بكر ديگر باره حرب كرد با مردمان خربتا و شكسته شد . چون خبر به على رسيد ، گفت مصر را هيچكس به راه نيارد مگر مالك اشتر . پس على مالك را بفرستاد با سپاه و معاويه آگاه شد كه محمّد بن ابى بكر را باز خواند و مالك را بفرستاد . غمناك شد و سخت بترسيد و گفت : مالك از همه بتر است . حيلت هلاك كردن مالك ساخت پيش از آنكه به مصر رسيد . و بر راه مصر روستايى بود كه آن را قلزم خوانند ، و آنجا مهترى بود نامش جبلة بن جامع ، و با معاويه دوست بود . معاويه رسولى به دو فرستاد با هديهء بسيار و زهر قاتل ، و گفت : مالك را به مهمان خوان و حيلت كن تا اين زهر به دو دهى . جبله همچنان كرد و مالك را زهر داد . و مالك هم در زمان بمرد ، و سپاه بازگشتند پيش على . و هرگز بر على چنان سختى و اندوه نيامد كه به مرگ مالك . و اين خبر به معاويه شد شاد گشت ، چنان كه همه شام او را تهنيت كردند . و هم آنگاه عمرو العاص را بخواند و مصر به دو داد . و عمرو از شام [ برفت ] با پنج هزار مرد . و چون نزديك مصر رسيد ، معاوية بن حديج با شش هزار مرد از عياران پيش وى باز آمد . پس عمرو نامه نوشت به محمّد بن ابى بكر كه من آمدم ، برخيز و از شهر برو . محمّد بن ابى بكر گفت : من حرب كنم ، و نامه نوشت سوى على و مدد خواست . على فرمود كه من از اين كار ستوه شدم ، اگر حرب توانى كردن حرب كن و اگر نه باز آى و با محمّد پنج هزار مرد بود و با عمرو بن العاص پانزده هزار ، حرب كردند و سپاه محمّد بن ابى بكر هزيمت شد . او بگريخت و به ويرانى اندر شد . و معاوية ابن حديج را پسرى بود نامش كنانه ، [ با محمّد بن ابى بكر بود . ] و او آن بود كه عثمان را به كارد بكشته بود . معاويه پسر خويش را طلب كرد و گفت : اى پسر ، عثمان را تو كشتى و ترا اكنون بكشند ، من ترا بكشم ، و پسر خويش را بكشت . و عبد الرّحمن بن ابى بكر با عمرو بن العاص بود . برادر خويش را از او بخواست ، عمرو او را ببخشيد . معاوية بن حديج آگاه شد كه عبد الرّحمن او را بخواست . سبك بيامد و به ويرانى اندر شد و محمّد بن ابى بكر را بكشت و شكم اسبش