محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1034
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و خبر به لشكر اندر افتاد كه امامان آمدند ، و اشتربانان به كوفه آمدند و از هر كسى همى جستند و همى پرسيدند كه اين امامان كجا شدند . مردمان گفتند كدام امامان . ايشان صفت همىكردند . و اين خبر به ميان مردمان ظاهر شد ، و مردمان يك با ديگر همى گفتند كه امام آمده است و كس نداند كه كجا است . و مردمان بودند به لشكر بو سلمه بزرگمايه و نامدار ، و هر كس خود از بو سلمه بزرگتر بودند . و بو سلمه آن لشكر را به قوّت ايشان همى توانست داشت ، و ايشان اين سخنان همى شنودند و ندانستند كه آن كار چگونه است . پس همه گرد آمدند . و مهترشان دو تن بودند : يكى [ را ] ابو الجهم بن عطيّه گفتندى ، و ديگر را ابو حميد محمّد بن ابراهيم . پس ايشان بر بو سلمه آمدند و گفتند آنجا خبر است كه امام آمده است با ده تن از اهل بيت خويش . بو سلمه منكر شد و گفت ما همه به بيعت اوييم ، و اگر آمدستى از كى باشدى كه امام به زندان مروان اندر است ، چگونه ايدر آيد ؟ گفتند برادرش ابو العباس كه از پس او خليفت است ايدون گويند كه آمده است با ده تن از اهل بيت خويش . ايشان خامش شدند . و خبر به ابو العبّاس رسيد . دانست كه اين اشتربانان او را همى جويند . بو سلمه را از پنهان كس فرستادند كه اين اشتربانان كه ما را بياوردند ايشان را بر ما صد دينار است از كرى واجب است . و ايشان خبر ما به شهر اندر هر كسى [ را ] همى گويند . اگر خواهى كه خبر پنهان بماند ، اين صد دينار نزديك ما فرست تا بدين كراى اشتران دهيم تا از كوفه بروند و خبر ما پنهان ماند . پس بو سلمه آن دينار نفرستاد و گفت آرى تا بنگرم . و رسول باز نزد سفّاح شد بىدينار . پس سفّاح را گفت ما را اندر بو سلمه خير نيست . و بو سلمه يكى را از خاصگيان خويش بفرمود تا آن شتربانان را طلب كنند و بكشند . و اين مرد ايشان را طلب همى طلب كرد و نيافت . و بر اين هم يك ماه برآمد . و مروان چون كار ابو مسلم قوى شد كس فراز كرد تا ابراهيم الامام را اندر زندان بكشتند . و سبب كشتن او آن بود كه ابراهيم منكر شد و گفت من دعوت نكردم ، و بو مسلم مرا نشناسد و نه من او را . و بو مسلم نامه اى نبشته بود به ابراهيم الامام از خراسان ، و ابراهيم جواب كرده بود به خط خويش ، و بو مسلم را فرموده