محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1035
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بود كه هر كس كه ترا مخالف است بكش . و گر توانى كه به خراسان هيچ كس نمانى كه زبان تازى گويد بكن كه ما را نصرت از عجم است . و آن پيك به راه عراق نيارست شدن به راه واسط شد . و راهبانان يزيد بن عمر هبيره او را بگرفتند و به يزيد بردند . و يزيد او را با آن نامه به مروان فرستاد . و مروان ابراهيم را همى استوار داشتى . چون گفتى كه من دعوت نكردم ، و نيز علامت سفّاح بر روى او نمىديد . چون اين نامه را بديد ، يقين گشت كه ابراهيم دعوت همى كند . چون آن پيك را و نامه بديدند و بخواندند ، و گفتند اين نامه را كه نبشت ، گفت ابراهيم الامام به ديه حميمه ، و من از دست او ستدم . مروان گفت : اگر او را ببينى بشناسى ؟ [ گفت شناسم . ] بفرمود تا او را به زندان برند و ابراهيم را به دو نمايند . پس او را به زندان بردند . چون ابراهيم او را ديد ، دانست كه كار او بود . پيك بيامد و مروان را بگفت كه او بود كه نامه مرا داد ، و من نامهء بو مسلم به نزد او بردم . مروان بىگمان شد ، و كس فرستاد تا ابراهيم را به خبه بكشتند . و گروهى [ 373 a ص ] گويند زهر دادند به شير اندر . و اين به حرّان بود به زمين شام . و ابراهيم به زندان اندر [ با ] عبد الله بن عمر بن عبد العزيز بود و شراحيل بن معاوية بن هشام بن عبد الملك مروان ، و جماعتى بودند از آل مروان و بنى اميّه ، و همه روز يك با ديگر گرد آمدندى و حديث كردندى . پس چون مروان خواست ابراهيم را زهر دهد ، بفرمود كه با ابراهيم اندر زندان كه دوستتر . گفتند شراحيل . و بپرسيد كه ابراهيم از طعام چه دوستر دارد . گفتند شير بسيار آشامد و گويد اين هم طعام است و هم شراب . گفتند به زندان اندر شراحيل را كه خدمت كند . گفتند يكى چاكر است . مروان بفرمود تا آن چاكر شراحيل را چيز دادند و اميد نمودند ، و بفرمود تا زهر اندر شير كردند و مر او را دادند تا او بر ابراهيم برد و به وى دهد . از پيام شراحيل آن چاكر شير ببرد از بامداد به زندان اندر ، و شراحيل را آگاه نكرد ، و به خانهء ابراهيم اندر شد و گفت شراحيل ترا سلام مىكند و همى پرسد و مىگويد اين شير را بياشام لختى كه من نيز لختى بياشاميدم بامداد و سخت خوش آمد . لختى به تو فرستادم تا تو نيز بياشامى . ابراهيم