محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1029

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و چهار هزار مرد به دو داد و او را بفرمود كه به شهر زور رود . و آن روز آنجا مردى بود از قبل پسر هبيره نامش عثمان بن سفيان با پنجهزار مرد از مردمان شام و عراق . چون خبر يافتند كه ابو عون آمد ، پذيرهء او باز شدند بر دو فرسنگى شهر زور . و با وى حرب كردند و عثمان كشته شد با گروهى از يارانش . و ديگران به هزيمت شدند و در جهان بپراگندند . بو عون سر عثمان پيش قحطبه فرستاد و خود اندر شهروز شد . و اين خبر به پسر هبيره شد . از واسط برداشت و به حلوان شد و آنجا كنده كرد بر گرد لشكر خويش . چون خبر به قحطبه رسيد از حلوان به خانقين شد . پسر هبيره از حلوان برداشت و پيش او باز آمد و به دسكره فرود آمد . و خبر به قحطبه شد . ياران خويش را گفت : دست از [ پسر ] هبيره بداريد تا هر كجا خواهد رود كه ما نه او را مىخواهيم ، ما خداوند او را مىخواهيم ، مروان الحمار را . [ 329 a ] مگر او به حرب ما آيد ، آنگاه چاره نباشد از حرب كردن . پس قحطبه گفت : ما را دليلى بايد تا به كوفه [ برد ] نه [ دير ] بر شاهراه . مردى از بنى همدان برخاست و گفت : اى امير ، من ترا از اينجا به كوفه برم چنان كه پسر هبيره را نبينى . و نام آن مرد خلف بن مورّع بود . قحطبه او را گفت : اگر خداى تعالى ما را سلامت دهد من ترا ده هزار درم دهم . همدانى پيش اندر رفت و ايشان را ببرد به جايى كه آن را اسا ( ؟ ) گويند ، پس از آنجا به راه راست برفت تا ايشان را به شهرى برد كه آن را عديد ( ؟ ) گويند بر [ كرانهء دجله ، پس دجله بگذاشت و ايشان را همى برد تا به جايى كه آن را كوثيا گويند . . . ] آنجا فرود آمد . و خبر به [ پسر ] هبيره شد . ياران خويش را گفت : چه گوييد اندر اين كار قحطبه ؟ گفتند : قحطبه به كوفه خواهد آمدن ، دست از او بدار و تو به خراسان شو . پسر هبيره گفت : من به خراسان نروم كه بو مسلم آنجا است با صد هزار مرد . و من به كوفه روم پيش از قحطبه . و از آنجا روى به كوفه نهاد و هر دو لشكر نزديك يك ديگر شدند . قحطبه بر كرانهء رود فرود آمد و ياران خويش را گفت : بگذريد . و اين به وقت نماز شام بود . و لشكر پسر هبيره اندر رسيد و بيشتر ياران قحطبه از فرات بگذشتند و با يك ديگر برآويختند بر كنارهء فرات . و شب اندر آمد و تاريك شد . قحطبه آهنگ آن كرد كه