محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1026

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و كار بو مسلم هر روز بالا مىگرفت و هيبت و شكوه او اندر دل خراسانيان همى افتاد . و ايدون گويند كه بر منبرها كه خطبه كردندى گفتندى : الَّلهمّ اصلح الامير ابا مسلم امين آل محمّد صلَّى الله عليه و سلَّم . و خراسان دو گروه شدند و اندر بعضى از شهرها خطبه به نام مروان كردندى و بعضى به نام بو مسلم . و كار سخت شد ميان بو مسلم و نصر . و هر گاه كه به يك ديگر فراز شدندى لعنت و دشنام دادندى . و مردمان خراسان ميل به بو مسلم كردند و هواى او خواستند . و فرمان او كردند و خراج به دو دادند . پس نصر بدانست كه او را با بو مسلم طاقت مقاومت نيست . به خانه اى اندر شد به مرو و بنشست . و بو مسلم چهار مرد را بخواند از ياران خويش يكى : عامر بن اسماعيل الجرجانى و ديگر برادرش عمرو بن اسماعيل و سديگر سليمان بن كثير و چهارم لاهز بن قريظ ، ايشان را گفت به نزديك نصر شويد و او را از من سلام كنيد و بگوييد كه امير همى گويد كه نامه اى آمده است از امام ابراهيم بن محمّد و ما همى خواهيم كه بر تو عرضه كنيم ، بياى ايمن و آرميده . ايشان پيش نصر رفتند و پيغام بدادند و لاهز بن قريظ اين آيت برخواند : * ( يا مُوسى إِنَّ الْمَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ من النَّاصِحِينَ . 28 : 20 ) * نصر بدانست كه او را به كشتن همى برند . گفت : نعم و كرامة . برخاست و به حجره اندر شد . و اين مردمان هم آنجا نشسته بودند . و اندر حجره روزنى بود اندر بوستان . بدان روزن به رسن فروشد به بوستان . و شبى بود تاريك ، و آخر سالار خويش را بخواند و گفت : فلان اسب بيار . اسب بياورد و برنشست و برفت با يك غلام . و خواسته و خانه بيكبار رها كرد و از در بستان برون شد و روى به نشابور نهاد . چون رسولان زمانى نيك بيستادند و نصر نيامد دانستند كه بگريخت . به نزديك ابو مسلم بازآمدند و او را از اين قصّه آگاه كردند . بو مسلم گفت : دست بداريد تا هر كجا خواهد رود و ليكن مرا بگوييد كه چه تهمت كرد بر شما . گفتند : [ و الله كه آگاهى نداريم جز آنكه اين مرد ، و انگشت به ] لاهز [ كردند ] ، اين آيت برخواند : * ( إِنَّ الْمَلأَ . . . 28 : 20 ) * بو مسلم گفت : از اين آيت بگريخت . و فرمود تا لاهز را گردن بزدند . و بو مسلم سراى نصر را غارت كرد و بسوخت و همهء خراسان بگرفت ، و كارداران