محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
624
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
او را بكشتيد ؟ گفتند كه كشت ؟ گفت : نخست تو كه محمّد بن ابى بكرى . پس رسولان باز آمدند و سخن بو موسى على را بگفتند . على تافته شد . مالك اشتر را و عبد الله بن عباس را به كوفه فرستاد و بو موسى را نامه كرد . ايشان به كوفه آمدند و به مزگت آدينه شدند و نامهء على بر مردمان كوفه خواندند . بو موسى بر منبر شد و خطبه كرد و گفت : اى مردمان ، روزگار فتنه است و دو تن از قريش بيامدند ملك همى طلبند يكى على و ديگر طلحه . هر كه اين جهان خواهد برويد و هر كه آن جهان خواهد بنشينيد ، و رفتن آن زمان بايست كه عثمان زنده بود . و از منبر فرود آمد . عبد الله بن عباس گفت : يا با موسى ، از خداى بترس كه مردمان از جهاد بازدارى . بو موسى گفت : اى پسر عبّاس ، از نخست بيعت عثمان بود ، او را وفا بايد كردن پس در بيعت كسى ديگر شدن . نخست خون عثمان بجوى پس از ما نصرت خواه . مالك و عبد الله بازگشتند و [ بر على آمدند . على دگر باره تافته شد ] و هم نوميد نبود . پس پسرش حسن و عمّار ياسر را به كوفه فرستاد . و هر دو بيامدند . روز ديگر مالك اشتر گفت : يا امير المؤمنين ، تا بو موسى را نكشى مردمان ترا اجابت نكنند مرا بفرست تا بو موسى را بكشم . على گفت : برو . مالك برفت . و چون عمّار و حسن به كوفه رسيدند به مزگت آدينه شدند . و مردمان كوفه بر حسن گرد آمدند و حسن مردمان را تحريض نمود . پس بو موسى پيش حسن بن على آمد و نخستين گفت : يا ابا اليقظان عمّار به چه رخصت حلال داشتيد خون عثمان ؟ عمّار گفت : زيرا كه خلق را به زبان بد گفت و دست در خواستهء بيت المال [ مسلمانان ] كرد و ببخشيد بر خويشان خود ، و مسلمانان و ياران پيغمبر را درويش كرد ، و خون مسلمانان حلال داشت و قرابت خويش را توانگر كرد . اين جهان همه به بني اميّه داد . پس بو موسى عمّار را گفت تو كشتى ؟ عمّار گفت : من نكشتم و ليكن به كشتن او اندوهگين نشدم . پس حسن بن على گفت : چرا [ 270 a ] مردمان را از نصرت ما بازدارى ؟ بو موسى گفت : من باز نمىدارم و ليكن چون مردمان از [ من ] مشورت پرسند چاره نيست آنچه من دانم راست به گفتن ، كه پيغمبر عليه السّلام گفت