محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1010
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و بو مسلم برفت و به عراق آمد سوى بو سلمه و نامه بداد . و از بو سلمه نامه ستد به سليمان بن كثير . و به مرو آمد . و سليمان نامه بخواند . او را خوش نيامد . گفت اين جوان است . و اين كار را مردى بايد پير و با تدبير . و سليمان او را بازگردانيد و گفت اين خواسته كه گرد آمده است به دست تو سوى او فرستم ، و نقيبان با تو بفرستم تا امام چه فرمايد . و آن سال سليمان را سيصد هزار درم گرد آمده بود . و از هر شهرى نقيبى آمده بود و درم آن شهر آورده بود . سليمان آن درم را با آن نقيبان به دست بو مسلم سوى امام فرستاد . و نامه كرد به بو سلمه كه امام را نامه كن كه اين كار را مردى بايد پير و با تدبير از اهل بيت تو . و ابو مسلم از مرو برفت . و به مرو مردى بود از مهتران اهل دعوت ، و سوى مردمان بزرگتر [ 368 a ص ] از سليمان بن كثير بود ، او را ابو داود گفتندى . چون بو مسلم به مرو آمد بو داود غايب بود ، سوى بلخ رفته بود به كارى از آن خويش . پس چون بازآمد و اهل شيعت او را بگفتند كه از امام مردى آمده بود كه دعوت ظاهر كند و سليمان او را بازگردانيد ، گفت : چرا ؟ گفتند زيرا كه جوان بود و اين كار را نشايست . بو داود سليمان را گفت تو كافر شدى كه فرمان امام را رد كردى . و اگر امام دانستى كه او نشايد اينجا نفرستادى . هم اكنون آن مرد را اندر يابيد . پس نقيبى را بخواند از مهتران نقيبان مرو ، نام او قحطبة بن شبيب ، و مر او را به دخول ( ؟ ) بفرستاد و گفت اگر تا در مكّه ببايد شدن بشو تا او را اندر يا بى . قحطبه به شتاب برفت . ابو مسلم را به دامغان اندر يافت و بگفتش كه بازگرد . بو مسلم گفت باز نگردم تا به در امام نشوم . تا اندر اين حديث بودند نامهء ابراهيم الامام اندر رسيد با لوا ، و مر بو مسلم را گفته كه چون نامه و لوا به تو رسد دعوت ظاهر كن ، و اين لواء النصر را و اين رايت ظلّ السحاب را باز كن ، و اگر بتوانى كه در خراسان كسى را نمانى كه زبان تازى گويد بكن كه ما را شيعت از عجم آمد و همه عرب ما را دشمناند ، و فرمان سليمان بن كثير كن و مر او را بزرگ دار . و خواسته به دست نقيبان بفرست تا ما را از كار خراسان آگاهى بود . و يك نامه به سليمان بود از امام بدين فرمان . و به هر نقيبى به هر شهرى نامه اى بود از امام به فرمان كردن