محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

969

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

[ خبر كشتن وليد بن يزيد ] و اين وليد يزيد پيش از خلافت مولع بود به نبيد و لهو و سماع ، و چون به خلافت بنشست آن فسق و فجور افزون كرد . و نيز مذهب زندقه و دين بد بر او پديد آمد . و نماز نكردى و به كار دين استخفاف كردى . و هر كجا آلت لهو بود بفرمود تا بياوردند . و نامه كرد به نصر سيّار ، و مر او را پدر خود خواند و بفرمود كه هر چه اندر خراسان مطربى خوشگوى است يا پاىكوبى يا سرود گويى يا نيكورويى ، همه را به من آر ، و اسبان نيك و همه را با خويشتن بيار . و نصر اين همه شغلها راست كرد . و با نصر منجّمى بود از اهل بلخ و بدان علم اندر استاد بود . و نام او صدقة بن ايّوب بود . و اندر تحويل سال صد و بيست و شش گفته بود كه به شام اندر فتنه اى اوفتد و خليفتى از زمين كشته شود اندر اين سال . پس نصر حيلت كرد و هديه ها گرد كرد ، و همه ساز رفتن بكرد . و عصمة بن عبد الله الاسدى را به خراسان امير كرد و گفت به مرو بنشين . و موسى بن ورقا را به چاچ فرستاد ، و حسّان الاسدى را به سمرقند فرستاد ، و ما وراء النهر را بديشان سپرد و گفت : چون من به نشابور رسم تركان را كس فرستيد تا از آنجا بيرون آيند ، و شما برخيزيد و به مرو بازآييد . و عصمة بن عبد الله را گفت چون ايشان بيايند هم آنگاه از پس من نامه كن كه خراسان و ما وراء النهر هلاك شد و تركان بيامدند و ما وراء النهر بگرفتند ، و نامهء سخت هول از پس من بفرست . و خود از مرو برفت . چون به نشابور بگذشت ، به روستاى بهه فرود آمد . خويشتن را بيمار ساخت و آنجا بنشست و همى بود تا اين مردمان آن تدبير كه كرده بودند تمام كردند . و نامهء عصمة آمد پس او . آنگاه نصر نامهء عصمة و آن هديه ها سوى وليد فرستاد و گفت : چنين و چنين حالى بيفتاد ، و صواب آن بود كه من بازگشتم ، و اين هديه ها فرستادم . و من رفتم تا اين فتنه ها بنشانم و تركان را برمانم . و يكى نامه اى همچنين به يوسف بن عمر بن هبيره نبشت . و چون به مرو بازآمد ، و وليد هم چنان هر روز آن فسق و فجور زيادت همى كرد و خويشان را از بنى اميّه جمله خوار گرفت مگر مروان بن محمّد