محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

970

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

را و عبّاس بن الوليد . اين دو پير بودند از بنى اميّه . و مروان امير ارمينيه بود ، و عبّاس به عبادت مشغول بود . اين دو تن رسته بودند از دست وليد و مر او را بد گفتندى و فسق و فجور او بر مردمان ظاهر كردندى ، و مذهب زندقه و نماز ناكردن و حرامها را به حلال داشتن . و [ مردمان را ] اين [ همه ] آمدى از وليد بدان فسقها كز او ديدندى [ از مستى دايم ] و نماز ناكردن ، و خوار داشتن كار دين و نانگرستن [ 361 a ص ] اندر كار مملكت . و از همه بنى مروان بر وليد بن يزيد بن الوليد برادر عبّاس سختتر بود . و هر چه او بگفتى به نزد مردمان ، استوار داشتندى او را ، كه او اين جهان نمىجست و به عبادت و كار آن جهانى مشغول بود . پس چنان شد كه همه رعيّت بر وليد يك سخن شدند كه او نه مسلمان است و خون او حلال است . و غلبهء لشكر دمشق مردمان يمن را بود . چون وليد خالد بن عبد الله القسرى به يوسف سپرد تا بكشتش ، آن همه يمانيان بر او دشمن شدند ، كه كار خالد چنان بود كه به زندان يوسف اندر بود به عراق ، و يوسف از او صد بار هزار هزار درم ستده بود و با او هيچ چيز نمانده بود . چون هشام بمرد و وليد بنشست ، هر كار كه هشام كرده بود وليد همه را بازشكافت ، و يوسف را نامه كرد كه خالد را از زندان بيرون كن و سوى من فرست . و يوسف خالد را بفرستاد . و خالد به در وليد آمد و همى بود اندر جملهء لشكر . و يوسف همى ترسيد كه مگر خالد عراق را از وليد بخواهد ، و وليد عراق او را دهد . و پشيمان شد كه چرا او را را اندر زندان نكشت . پس سال صد و بيست و پنج اندر وليد خواست كه به حجّ شود . خالد همى شنيد كه رعيّت و لشكر وليد را همى چه گويند . ترسيد كه او را به راه اندر بكشند . او را گفت : يا امير المؤمنين ، امسال حج را تأخير كن . وى گفت : چرا ؟ خالد گفت : چنين صواب است و نگفت چرا . وليد را از آن سخن او خشم آمد كه وى سخن از او بنهفت . و بفرمود تا او را بازداشتند . و چون يوسف به عراق اندر خبر يافت كه خالد را بازداشتند ، خواست كه به در وليد آيد و حيلت كند اندر كشتن خالد . نامه كرد به وليد كه عمّال پدر تو آمدند ، بايد كه امير المؤمنين مرا نيز دستورى دهد تا به