محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

968

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ابن زيد حمله برد و همى گفت : انا ابن امّى فاطمة و انا ابن علىّ ، و حرب همى كرد تا نماز پيشين . پس يحيى آواز داد كه اى مردمان ، وقت نماز است ، مهلت دهيد تا نماز كنيم و شما نيز نماز كنيد اگر از اهل نمازيد . سلم بن الاحوز گفت : راست مىگويد ، دست بداريد تا نماز كنيم . پس يحيى با ياران اندر حايطى شدند و دست و روى بشستند و نماز كردند . پس بيرون آمدند و صف بركشيدند . پس يحيى حمله برد با يارانش . و تيراندازان روى به دو نهادند از هر سويى ، تا بسيار جراحت رسيدش ، و از يارانش پنجاه تن بماندند . يحيى روى بديشان كرد و گفت : اى مردمان ، شما دانيد كه من كيستم و من شما را بحل كردم . هر كه خواهد كه با من بايستد او داند ، و هر كه خواهد كه به زنهار اين مردمان شود گو بشو و از من بحل است . و من همى دانم كه از اينجا رستگارى نيابم . ايشان گفتند : معاذ الله يا ابن رسول الله ، ما از تو جدا نشويم تا آنگاه كه از ما يك تن زنده باشد . يحيى گفت : جزاكم الله خيرا . پس حمله برد ، و ايشان نيز حمله بردند و حرب كردند تا يارانش جمله كشته شدند و او تنها بماند و حمله برد بر ايشان . و ايشان نيز بيكبار حمله بردند . و تيرباران از هر سويى همى آمد ، تا او را از اسب اندر انداختند . و سلم بن الاحوز بيامد و بر سر او بيستاد و ياران خويش را گفت : فرود آييد و سرش برداريد . پس سورة بن محمّد فرود آمد و سرش از تن جدا كرد . و سلم سر يحيى به نزديك نصر بن سيّار فرستاد . و نصر به نزديك وليد فرستاد . و تن يحيى بن زيد با آن برادرش ابو الفضل بن زيد بر گوزگانان بر دار كردند . و همچنان گذاشتند تا بو مسلم بيرون آمد و ايشان را از دار فرود گرفت و كفن كرد و به خاك كرد . پس وليد نامه نوشت به يوسف بن عمر به عراق و او را فرمود كه زيد بن على با هر كه با او بردارند فرود آرد و نفط و آتش اندر زند و بسوزد و خاكسترش به باد كند . يوسف بن عمر همچنان كرد .