محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

967

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

كه اى مردمان ، به حرب من آمديد ، و الله كه من نه از بهر شما آمده ام و ليكن مردىام راه گذرى ، راه دهيد مرا تا بروم . هيچ كس با او سخن نگفت ، و تيرى به دو انداختند . يحيى سلاح اندر پوشيد و ياران خويش را گفت : شما دانيد كه من نه به حرب اين مردمان آمده ام ، و به عراق خواهم شدن چنان كه فرمودند . و ايشان بغى همى كنند بر من چنان كه مىبينيد ، و مىخواهند كه ما را و شما را بكشند ، و من خويشتن را نگاه خواهم داشتن از ايشان و بخواهم كوشيدن . شما نيز خويشتن را نگاه داريد . ياران گفتند : يا ابن رسول الله ، اگر ايشان ده چندين بودندى كه هستند ، ما ايشان را كام ندادمانى ، و ليكن تو سوگند بده بر ايشان و آنچه ترا معذور دارند بگوى ، اگر باز شوند و دست از كار بازدارند و اگر نه حرب كنيم و خداى را يارى خواهيم . پس يحيى سوگند داد بر ايشان ، گفت : از خداى عزّ و جلّ بترسيد و بازگرديد كه ما از شهر بيرون نيامديم مگر به دستورى نصر بن سيّار . و وليد بن يزيد كس فرستاد به كاردار خويش تا مرا بگشاد و دست بازداشت . و اگر مرا استوار نمىدانيد ، نامه فرستيد به نصر بن سيّار و از او بپرسيد . و من ايدر باشم بر در اين شهر ، تا نامه به شما بازآيد . ايشان آن حديث نشنودند و حمله بردند به دو و بر يارانش ، و يك ساعت حرب كردند . و ابو الفضل ابراهيم برادرش حمله برد بر عمرو بن زراره و يك ضربت بزد بر سر و بيفگند و بكشت . و هزيمت بر لشكر نشابور افتاد و به شهر اندر شدند . پس يحيى روى به ياران خويش كرد و گفت : ما عزم كرده بوديم كه به عراق شويم ، اكنون كارى چنين بزرگ افتاد و عراق امروز نه جاى ما است ، بازگرديد تا به خراسان شويم تا اگر ميريم كريم ميريم . يحيى با ياران بازگشت و روى به گوزگانان نهاد . و اين خبر به نصر سيّار رسيد . سخت تافته شد و گفت : اين گناه وليد است كه من دانستم كه يحيى چه كند ، و خواستم كه هرگز او را از زندان بيرون نكنم . پس نصر بن سيّار برفت و آهنگ يحيى كرد و سلم بن الاحوز المازنى را بر مقدّمه بفرستاد با سه هزار مرد ، و نصر خود برفت با هفت هزار مرد . و يحيى را بيافتند به گوزگانان . و هفتصد مرد با او گرد آمده بودند . و هر دو گروه به يك ديگر فراز رفتند و حرب اندر پيوستند . يحيى