محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

654

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

راض . [ 275 a ] پس گفت يا عمرو ، برخيز و سخن گوى و آن را كه تعيين كرده ايم نام بگوى . قم يا عمرو فتكلَّم . فقام و تكلَّم فقال ايّها النّاس قد سمعتم ما قال هذا الشّيخ الفاضل المأمون على الدّين و قد اتَّفقت منه على ان لا اجعل هذا الامر الَّا فى رجل قد صحبه هو و ابوه رسول الله صلَّى الله عليه و آله الا و انَّ الله تعالى يقول * ( وَمن قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّه سُلْطاناً . 17 : 33 ) * بو موسى گفت : برخيز اى عمرو و سخنگوى . عمرو برخاست و گفت : اى مردمان ، شنيديد آنچه اين شيخ فاضل امين در دين اسلام گفت بدرستى كه اتفاق كرديم و على را خلع كرديم و اين كار از گردن او بيرون كرديم چنان كه اين انگشترى و اين كار در گردن مردى كرديم كه او و پدرش صحابهء پيغمبر بودند و گزيدهء او ، و پيغمبر از ايشان خشنود رفت . و خداى تعالى مىفرمايد كه هر كس كه مظلومى را بكشد بر ولىّ باشد و سلطان كه آن را قصاص كند . پس گفت : و قد اخترنا وليّه معاوية بن ابى سفيان . و ما اختيار كرديم ولىّ او معاوية بن ابى سفيان . فقال ابو موسى من تحت المنبر مالك لا وفّقك الله فقد غدرت و فجرت انّما مثلك مثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث . پس بو موسى از زير منبر بانگ و فرياد برآورد و گفت : اى غدّار و دروغگوى ، ما اين چنين نگفتيم . پس عمرو او را گفت : مثل تو چون مثل درازگوش است . و انت مثلك مثل الحمار يحمل اسفارا . پس مردمان گفتند لا حكم الا للَّه و الله ما صنع تر [ كا ] للحكومة و لكنّه اكره . پس مردمان در آشوب آمدند و ياران على بو موسى را دشنام مىدادند و مىگفتند اى درازگوش اشعرى ، على احمقى ترا مىشناخت و از آن كراهيت آمدش به حكم تو . و مردم از حكمين بپراگندند . پس يك روز بو موسى و عمرو به يك ديگر رسيدند . بو موسى او را گفت : اى فريبندهء مكّار ، ما آن اتفاق نكرده بوديم كه تو ياد كردى ، و حكم ما ديگرى بود و تو آن را بگرداندى . عمرو او را گفت : دور شو از من اى احمق حجّام . بو موسى گفت : چرا مرا بدين نام خوانى ؟ عمرو گفت : احمقى تو روشن است كه آن وقت كه من ترا گفتم بياى تا ترا سرى دارم و رازى گويم ، و آنجا جز ما هر دو كس نبود ، تو دست را بر گوش نهادى تا كس