محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

653

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس ايشان به دومة الجندل بنشستند با ياران على رضى الله عنه و ياران معاويه . پس عمرو تعظيم بر موسى همى كرد و به گاه بر نشستن و فرود آمدن او را ركاب مىگرفت و خدمت او را مىكرد و مىگفت : بهر علم و سابقت تو و بزرگى و صلاحيّت و ورع تو همى كنم ، و مرا واجب است خدمت تو كردن تا او را بفريفت . پس يك روز عمرو او را گفت : يا بو موسى ، چه گويى در اين كار و شغل كه ما را نشانده اند ، و چه شود اگر گويى على را خلع كرديم و معاويه را امارت داديم تا او مر ترا هر چه خواهى بدهد . بو موسى گفت : رشوت نستانم و اين كار دين است . پس گفت : يا ابا موسى ، چه انديشى اندر اين ؟ گفت من همه شب خواب ندارم و به روز آرام نيافتم تا راى كردم كه در آن صلاح مسلمانان باشد و اين قتل و فساد بيفتد . عمرو گفت بيار تا چيست ؟ گفت : اين مسلمانان ملول شدند از اين فتنه ها و خون ريختن ، من مىانديشم كه على را خلع كنيم و اين كار را به گردن عبد الله بن عمر اندر كنيم كه او مردى زاهد و پارسا است و عالم . عمرو گفت : و الله كه صواب گفتى و نيك رايى است و ليكن ترسم كه ياران على و شيعت او ما را بكشند . و ليكن ما اين كار را از بهر خداى همىكنيم ، تدبير آن است كه تو برخيزى و خطبه كنى و على را خلع كنى و بگويى كه ما اين را در گردن مردى اندر كرديم عالم و زاهد و پارسا از صحابهء پيغمبر كه او و پدرش از صحابه بودند و پيغمبر از ايشان خشنود بود و خشنود رفت ، و هيچ از ايشان نام مگوى ، و تو فرود آى و مرا بگوى تا برخيزم و نام ايشان بگويم و تن و جان خود را خداى را و اسلام را فدا كنم ، تا اگر مرا بكشند شهيد باشم ، و ترا زيانى نرسد . پس ابو موسى بر منبر شد و تمامت ياران على و معاويه حاضر شدند و انبوهى كردند تا بشنوند ايشان چه حكم از قرآن بيرون آوردند . بو موسى بر پاى خاست و خطبه كرد و خداى را شكر و سپاس كرد و بر پيغمبر عليه السّلام درود داد و گفت : ايّها النّاس قد رايتم ما فيه المسلمون من الجهد بهذه الحروب و كثرة ما سفك من الدّماء الا و انّى قد خلعت عليّا [ كما ] خلعت خاتمى هذا و جعلت هذا الامر فى رجل عالم زاهد ورع قد صحب هو و أبوه رسول الله توفّى و هو عنه