محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

946

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

حرام شود . خاقان مسلمان شد و مروان او را به شهر خويش بداشت و هديه هاى او بپذيرفت و بازگشت . و به باب الابواب بازآمد و نامه نوشت به هشام و او را آگاه كرد بر آن فتح . و پنج يك غنيمت را بفرستاد . و آن زمستان آنجا بيستاد كه كسال گويند . چون زمستان بگذشت عزم كرد كه به زمين سرير اندر شود . از آنجا بگذشت و رود بگذاشت و به شهرى شد كه آن را شك خوانند ، و آن قلعه اى بود استوار و محكم . و يك ماه بر در آن بماند و چيزى نتوانست كردن . پس بفرمود تا عمودها كردند آهنين و از چوب ميخها فرمود كردن ، و نماز شام بفرمود تا از پس قلعه آن عمودها به زمين فرود بردند و لوحها بر سر همى بستند يك از پس يك ديگر . چون بامداد ببود ، چهارهزار مرد بر سر قلعه بودند با سلاح تمام و تكبير كردند و در قلعه بگشادند . و مروان با ديگران از اين روى قلعه برشدند و شمشير اندر نهادند و مبارزان را همه به دست بگرفتند . پس مروان بر در قلعه بنشست و بفرمود تا آن همه را گردن بزدند ، و زنان و فرزندان ايشان را بر ياران ببخشيد . و بفرمود تا با روى قلعه را خراب كردند و با زمين راست كردند . پس به حصنى ديگر شد كه آن [ را ] حصن عمى گفتندى . و بر درش فرود آمد و حربى كرد سخت و ظفر يافت و حصن ويران كرد . خبر به مهتر سرير شد . بگريخت از پيش مروان و به قلعه اى شد استوار . پس مروان سوگند خورد كه از در قلعه برنخيزد تا بدانجا اندر شود يا بميرد . و مردمان را بفرمود تا بنا كردند برابر آن قلعه . و يك سال درنگ كرد آنجا . چون اندر ماند و هيچ حيلت ندانست ، برخاست و سر و تن بشست و مرگ را بياراست . پس جامهء طبّاخ خويش اندر پوشيد و عمامهء شوخگن به سر اندر بست و نامه اى نبشت از خويشتن چنين : بِسمِ الله الرّحمنِ الرَّحيم . من مروان بن محمّد الى صاحب سرير ، اما بعد بدان كه من سوگند خورده ام كه بازنگردم تا اندر اين قلعه نيايم و يك نگريدن اندر او بنگرم ، بايد كه سوگند مرا راست كنى و عهد و پيمان كنى تا من اندر آيم و بيرون