محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

947

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

پس ميان اندر بست و نامه برداشت و بر در قلعه رفت تنها و بيستاد ، و بار خواست و اندر شد و پيش ملك شد و نامه بداد . ملك نامه را به ترجمان داد تا بر ملك خواند . ملك گفت : دست او بگيريد و اندر همه قلعه بگردانيد تا بنگرد و بداند كه بدينجا اندر نتوان آمدن . دست مروان بگرفتند و گرد قلعه بگردانيدند ، و مروان نگاه همى كرد . پس جايگاهى ديد كه بدانجا به قلعه اندر توانست شدن . آن جايگاه را به چشم بكرد و پس روى بدان مردمان كرد و گفت : مرا نان دهيد تا بخورم كه گرسنه شده ام و ترسم كه مروان برود و من اندر وى نرسم . دو گرده به دو دادند و لختى گوشت اسب ، و او را از قلعه بيرون كردند . مروان به جايگاه خويش بازآمد و نامه نوشت به مهتر سرير كه بدان كه آن من بودم كه به رسولى آمدم و من آن سوگند كه خورده بودم راست كردم و اندر آمدم و همه راهها بدانستم ، و اميد دارم كه ديگر باره ببينم . چون نامهء مروان به دو رسيد ، برانديشيد و صلح كرد و عهد بست بر پانصد غلام و پانصد كنيزك و ده هزار دينار و پانصد مدّ طعام كه به مدينة الباب برند . و مروان اين همه بستد و برفت و به در حصنى فرود آمد نامش حمزين ، و مردمانش آراسته بودند . مروان با ايشان حربى كرد سخت . و خلقى را از مسلمانان بكشتند . پس مروان گفت : اى مردمان ، هر كه از شما بدين قلعه اندر شود او را هزار دينار بدهم و گرانمايه كنيزكى كه اندر قلعه است . مردى برجست از بنوحيان و گفت : اصلح الله الامير ، من برشوم . پس آن بنوحى بررفت . و به جايى كاريز كرده بودند ، حيلت كرد و بدانجا برشد . و مردمان قلعه دست بازداشتند . پس مروان آن بنوحى را هزار دينار بداد و گفت : كنيزكى بگزين چنان كه خواهى . او كنيزكى بگزيد سخت نيكو . دست او بگرفت و از قلعه به زير همى آورد . كنيزك برجست و بنوحى را اندر كنار گرفت سخت و خويشتن را با او از سر قلعه بينداخت . هر دو بر زمين آمدند و لخت لخت شدند . مروان تافته شد و هر كه در آن قلعه بودند مروان بفرمود تا گردنهاشان بزدند . پس مروان بن محمّد بيستاد و يك يك قلعه مىگشاد تا همه قلاع آن حدود