محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
945
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و فرمودشان كه نزديك او آيند . پس مروان منادى فرمود بانگكردن و سپاه برگرفت و به دره اى اندر شد كه آن را باب الان گويند . و همى كشت و همى سوخت تا به سمندر رسيد . و آن شهرى است از شهرهاى خزر ، و لشكر اندر رسيد از شهر باب الابواب با مردى نامش اسيد السلم ، و سپاه مروان را صد و پنجاه هزار تمام شد و برفت با آن همه سپاه اندر تعبيهء نيكو . و همى شد تا به شارستان سند . و ملك خزر آنجا نشستى ، و خاقان از پيش او بگريخت . و مروان همه جبال بگرفت و از خزريان اندر گذشت ، و ايشان را پس پشت خويش كرد و به رود صقلاب فرود آمد . و بر صفهاى كافران غارت همى كرد و همى كشت تا بيست هزار خانه ويران كرد . پس خبر يافت كه خاقان مردى را نامش هزار طرخان با چهارهزار مرد به حرب او فرستاده است . مروان سرهنگى را بيرون كرد و چهل هزار مرد به دو داد و بدان راه فرستاد كه شنيده بود كه هزار طرخان مىآمد . و خود از پس او برفت . و هر دو سپاه به يك ديگر رسيدند و حرب كردند . و هزار طرخان را بكشتند و خلقى را از سپاهش اسير كردند و غنيمت بسيار يافتند . و مروان هم آنجا بازگشت كه فرود آمده بود . و اين خبر به خاقان رسيد . جزع كرد و گردن بنهاد و كس فرستاد به مروان و گفت : اكنون به غايت مراد رسيدى چه خواهى تا آن كنم . مروان گفت : آن خواهم كه مسلمان شوى و اگر نه بكشمت و اين پادشاهى بگيرم و به ديگر كس دهم . رسول سه روز مهلت خواست . مروان اجابت نكرد و رسول بازگشت و خاقان را بگفت . خاقان گفت : به نزديك من كسى فرست تا شرايط اسلام مرا بگويد . مروان نوح بن السائب از بنى اسد و عبد الرّحمن الخولانى را پيش خاقان فرستاد . ايشان برفتند و مسلمانى بر خاقان عرضه كردند . خاقان گفت : مى و مردار مرا حلال كنيد . خولانى اسدى را گفت : من چنان بينم كه حلال كنى تا مسلمان شود ، آنگاه گوييم اين هر دو حرام است . [ اسدى ] گفت : من حلال خداى [ 322 b ] حرام نكنم و نه حرام را حلال كنم . و [ گفت ] اگر تو مسلمان شوى ، خون و مردار و گوشت خوك و مى و هر چيزى كه به حلال گشتن خداى [ آن ] را حلال نكند بر تو