محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
939
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس خداوند اسب خنگ فراز رسيد و حرشى را گفت : برخيز و ياران را بر نشان كه بارخيل پسر خاقان اينك همى آيد با همه سپاه كه همه پراگنده بودند و اكنون فراز هم آمده اند ، و ليكن مترس و كار ايشان را بزرگ مدار كه خداى ترا نصرت دهد . اين بگفت و برفت . و حرشى منادى فرمود كه هيچ كس مبادا اندر لشكر از خرد و بزرگ الَّا كه برنشيند و مركب را بسازد . و حرشى گروهى از ثقات بر غنيمت دست بازداشت به باجروان و خود برفت با مقدار پنجاه هزار مرد از مردان شام و جزيره و ديگر مردمان ، و بر در موقان شد . بارخيل با صد هزار مرد آنجا بود . چون سپاه مسلمانان را بديد ، سپاه خويش را تعبيه كرد . حرشى نيز سپاه را تعبيه كرد و برابر ايشان بايستادند . پس گفت : اى مردمان ، هيچ كس است از شما كه داند كه خاقان كجا است ؟ گفتند : اينك ايستاده است آنجا كه آن سر است . حرشى گفت : آن سر چيست ؟ گفتند : سر جرّاح بن عبد الله . حرشى [ را ] چشم پرآب شد و گفت : انّا للَّه و انّا اليه راجعون . ننگى نيست اندر زندگانى پس امروز . پس حمله برد و مسلمانان نيز حمله بردند . و حرشى به خاقان رسيد و او را يك ضربت زد بر تاج و اندر گردانيدش از اسب و بر زمين افتاد . و خزريان از اسب فرو ريختند و گرد وى اندر آمدند و او را برهانيدند . و حرب سخت شد ميان دو گروه ، و خلقى بىاندازه از كافران كشته شدند . پس كافران به هزيمت بشدند . و مسلمانان چندان غنيمت يافتند كه اندازه اش پديد نبود . و حرشى آن همه گرد كرد و برفت و به باجروان باز شد . و پنج يك از غنيمت بيرون كرد و به هشام فرستاد ، و ديگر بر مسلمانان ببخشيد . و هر مردى را هزار و هفتصد دينار برسيد . و حرشى از پس هزيمتيان برداشت و همى شد تا به زمين شروان ، و آنجا بايستاد و چشم همى داشت فرمان هشام بن عبد الملك را .