محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
936
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
شد گروهى خزريان يزدك را بگرفتند و از حال بپرسيدند ، گفت : من رسول حرشىام پيش مردمان ورثان تا ايشان را آگاه كنم كه حرشى آمد . گفتند : حرشى كجا است ؟ گفت : به بيلقان . گفتند : اگر خواهى كه ترا دست بازداريم بيا و مردمان ورثان را بگوى كه از عرب هيچكس نيامد به يارى شما تا حصار بدهند . يزدك گفت : چنين كنم و ليكن شما اسب ابلق من بستديد و مرا بدان بشناسند ، اسب مرا بازدهيد و مرا به نزديك شارستان بريد تا بگويم آنچه خواهيد . اسب او را باز دادند و يزدك برنشست و به نزديك شارستان بريد تا بگويم آنچه خواهيد . اسب او را باز دادند و يزدك برنشست و به نزديك شارستان ورثان شد و آواز داد به بانگ بلند و گفت : اى مردمان ، مرا شناسيد ؟ گفتند : يزدك بيلقانى خداوند اسب ابلق . گفت : راست گويى ، مژده باد شما را كه [ 319 b ] سعيد بن عمرو الحرشى آمد به يارى شما با لشكرى بزرگ ، و اينك به بيلقان است . حصار نگاه داريد كه هم اين دم مرا بكشند و بدرود باشيد . چون مردمان ورثان اين بشنيدند تكبير كردند و به نشاط ايستادند . و خزريان شمشير به يزدك اندر نهادند و او را بكشتند . خبر به سعيد رسيد بفرمود تا هيزم بسيار گرد كردند و آتش اندر زدند تا دود به هوا برشد ، و مردمان ورثان بدانستند كه او همى آيد . چون خزريان دود بديدند از در ورثان برخاستند و به دشت بلاسجان شدند و از آنجا به حصار باجروان بازآمدند . و حرشى برفت و به در ورثان فرود آمد . او را بسيار نزل و علف آوردند و طعام . و دو هزار مرد از ايشان با او بايستادند . و از آنجا به طلب خزريان رفتند . خزريان بگريختند از پيش او و به ناحيت اردبيل شدند . و حرشى برفت و به باجروان فرود آمد . پس مردى همى آمد سوار بر خنگى و جامه هاى سپيد پوشيده ، و حرشى بر در حصار باجروان نشسته بود و سلام كرد . حرشى پاسخ داد و گفت : تو كيستى ؟ گفت : من بنده اىام از بندگان خداى عزّ و جلّ ، و ليكن ترا اى امير به غنيمت بسيار حاجت نيست . گفت : چگونه ؟ گفت : اينك گروهى از خزريان فزون از ده هزار مرد با ايشان و پنج هزار مرد از مسلماناناند اندر دست ايشان اسير و فرود آمده اند به فلان جايگاه ، اگر قصد ايشان كنى وقت اكنون است . اين بگفت و برفت .