محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

937

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

سعيد منادى فرمود كه برنشينيد و به جهاد و غنيمت رويد ، و بايد كه همه با سلاح تمام باشيد كه با من بياييد . و خود برنشست با مقدار چهارهزار مرد . و مردى بود نامش ابراهيم بن عاصم العقيلى ، او را از پيش بفرستاد به جاسوسى تا خبر آورد . و اين ابراهيم زبان خزرى دانستى ، جامهء خزريان بپوشيد و برفت و به لشكر اندر همى گشت . پس طرخان كنيزكى از آن جرّاح به اسيرى ببرده بود و زحمت همى داد و همى خواست كه با او بباشد . كنيزك همى گريست و مىگفت : يا رب ، مرا كسى نيست جز تو ، و همى بينى كه ما اندر چه ايم ، و وعدهء تو راست بود . آواز او به گوش ابراهيم عاصم آمد . خواست كه اندر رود و طرخان را بكشد . پس ترسيد كه او كشته شود و حرشى به مراد نرسد . به نزديك حرشى آمد و او را آگاه كرد . حرشى بگريست و برنشست و به آخر شب به لشكر خزريان رسيد . و ايشان همه خفته بودند . حرشى ياران را به چهار گروه كرد و بر چهار جانب ايشان بداشت . پس تكبير كردند ، و آواز بدان اسيران شد . دانستند كه فرج آمد . پس مسلمانان شمشير اندر نهادند و آن خزريان را پاك بكشتند . و ايشان ده هزار مرد بودند ، پيش از آنكه آفتاب برآمد همه را كشته بودند . و از ايشان بس كس نجستند . و خاقان را خبر بردند . و حرشى چندان غنيمت يافت كه حد و اندازه پديد نبود و آن اسيران همه خلاص يافتند . و حرشى به باجروان بازآمد و هنوز متمكّن نشده بود كه خداوند اسب خنگ فراز رسيد و سعيد را سلام گفت . سعيد او را گفت : كجايى كه من ترا صلتى فرمودمى . [ كه تو مردى ناصحى و دلالت كنى بر نيكى ] گفت : ايّها الامير ، آن صلت به نزديك تو همى باشد تا استوارتر بود ، و ليكن امير را حاجت هست به غنيمت . حرشى گفت : كجا است ؟ گفت : اينك لشكرى از خزريان همى آيند و خواستهء مسلمانان و حرم جرّاح با ايشان است و به شهرهاى خويش همى باز شوند و متمكّن و غافل فرود آمده ، اگر آهنگ ايشان خواهى كردن وقت اكنون است . اين بگفت و برفت . و حرشى ياران خويش را گرد كرد و روى بديشان نهاد . چون نزديك رسيد