محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
929
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بلنجر با مقدار پنجاه مرد بجست و به سمرقند شد . و بلنجر به دست مسلمانان آمد با خواسته هاى بىاندازه و زنان و فرزندان ايشان . و زن و فرزند مهتر بلنجر را بر مزيد كردند ، بهايشان به صد هزار درم رسيد . جرّاح ايشان را به مال خويش بخريد و به مهتر بلنجر باز فرستاد و گفت : باشد كه ما را به دو حاجت بود مگر مكافاتى كند . پس كس فرستاد بدين مهتر [ 318 b ] بلنجر و او را زينهار داد و به جايگاه خويش باز آوردش ، و زن و فرزند و خواسته هاى او به دو بازداد از اندك و بسيار ، و خود برفت از زمين بلنجر ، و بر در حصنى فرود آمد . و در آنجا آن روز چهل هزار مرد بود . چون سپاه مسلمانان بديدند ، بترسيدند و زنهار خواستند . و جرّاح با ايشان صلح كرد و بسيار خواسته يافت از ايشان و عزم سمرقند كرد . و بدين اندر بود كه نامهء مهتر بلنجر فراز رسيد و گفت : اى امير ، من همى خواهم كه به جاى تو نيكويى كنم بدان كردار نيك كه تو با من كردى و مكافات آن بازكنم كه تو زن و فرزند به من بازدادى بدانكه خلقى بىاندازه از خزريان جبال از تو برگشتند و صلح بشكستند . و چون نامه برخوانى نگر تا آنجا درنگ نكنى تا باز پس نيايى . چون نامهء او به جرّاح رسيد بفرمود تا منادى بانگ كرد ، بازگشت و مسلمانان را بازآورد . و به روستايى فرود آوردشان كه آن را شكى گويند . و زمستان فراز رسيد . و مردمان عراق پيش يزيد شدند به گله از عبد الملك بن بشر . يزيد او را عزل كرد و به جاى او عمر بن يزيد بن هبيره را به اميرى عراق فرستاد ، كوفه و بصره . و مردمان قبول كردند . و جرّاح مقيم بود به زمين شكى و چشم همى داشت كه مدد آيدش از شام ، چون زمستان بگذرد . پس خبر آمد كه يزيد بن عبد الملك بمرد . و پادشاهى يزيد چهار سال بود . و شب آدينه بمرد و چهار روز مانده از شعبان ، سال بر صد و پنج . و آن روز چهل ساله بود . و هشام بن عبد الملك از پس او بنشست .