محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

922

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

حرب كن ، و لشكر را از كشتن عفو كنيم . مسلمه روى به مردمان كرد و گفت : چه بينيد اندر اين كه يزيد همى گويد . قحل بن عيّاش گفت : اين يزيد پسر مهلَّب است مبارز همه عراق . گفت : راست گويى و ليكن او مرا به مبارزت همى خواند عار بود مرا كه اكنون پيش او نشوم . [ ابن ] عيّاش گفت : راست گويى و ليكن اينجا عار است به مرگ شتافتن . مسلمه خاموش شد . پس مردى به نزديك يزيد بن مهلَّب آمد و گفت : ايّها الامير ، حبيب را بكشتند . يزيد گفت : مرا از پس حبيب زندگانى به كار نيست ، و الله كه من هميشه زندگانى دشمن داشتمى از پس هزيمت . و اكنون دشمنتر همى دارم . پس ياران خويش را گفت : پاى پيش نهيد ، و خود بيرون رفت و حربى كرد كه هرگز كس چنان حرب نديده بود ، و بر هيچ گروهى از گروه شاميان برنگذشت كه نه ايشان را هزيمت كرد ، و خلقى بىاندازه را بكشت . پس ابو رؤبه المرجى پيش او آمد و او را گفت : ايّها الامير ، از اينجا به واسط نزديك است ، بدانجا فرود آى و گرداگرد خويش را كنده كن كه مدد بصريان سوى تو آيند ، و مدد عمان و بحرين اندر كشتيها بيايند و آنجا حرب كن . يزيد گفت : زشت رايى ديدى كه مرگ به نزديك من آسانتر از زندگانى كه به ذلّ بود . پس گفت : من بر تو همى ترسم . گفت : چرا ؟ گفت : اين كوههاى آهنين نبينى كه روى به تو نهاده است . گفت : مرا از اينها چه باك است ، كوههاى آهن اگر باشد مرگ را از من دور نتواند كردن و نزديك نتواند كردن بىاجل ، و اگر حرب خواهى كردن پيش برو . و يزيد بن مهلَّب بر اسبى خنگ نشسته بود و پيش صف اندر همى گشت و مسلمه را همى جست . چون به نزديك مسلمه رسيد [ اسبش را تيرى بزدند و بيفتاد ، مگر ] اسب خواست كه برنشيند . سپاه شام گرد وى اندر آمدند و يزيد مهلَّب را بكشتند و برادرش محمّد بن مهلَّب را و سميدع كلبى را . و محمّد بن جرير گويد كه قحل بن عيّاش الكلبى يزيد بن مهلَّب را ديد كه چنان حرب همى كرد . بانگ كرد و مردمان شام را گفت : اين يزيد بن مهلَّب است ، و الله كه من امروز او را بكشم . از شما كه بيرون آيد و مرا مدد دهد ؟ جماعتى بيرون شدند و حمله كردند ، و حرب سخت شد و گرد برخاست و هوا تيره شد . و هر دو