محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

906

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

عمر گفت : صلح نكنم تا آن همه مال كه به نزديك او است باز دهد . مخلد گفت : اگر ترا بدين گواه است چنين كن كه همى گويى ، و اگر گواه نيست سخن او به راست دار ، و اگر نه او را سوگند ده تا آنچه بر او است بدهد . عمر خاموش شد و مخلد بيرون آمد . و عمر روى به مردمان كرد و گفت : اين بهتر است به نزديك من از پدرش . پس مخلد بيمار شد و روزى چند بخفت و بمرد ، و گويند كه چون عمر را خبر بردند به مرگ مخلد ، پدرش را كس فرستاد ، يزيد ، و گفت : بيرون آى از زندان و كار پسرت را بساز و آنگاه به زندان باز شو . يزيد گفت : اگر امير المؤمنين بيند بر وى نماز كند ، و من بيرون نيايم تا او را خشنود نكنم . عمر بيامد و بر مخلد نماز كرد . و هم اندر اين سال عمر بن عبد العزيز جرّاح بن عبد الله را از خراسان بازكرد ، و عبد الرّحمن [ نعيم ] القشيرى را به عوض او بفرستاد . و همه ولايت جرّاح يك سال و پنج ماه بود . و اندر اين سال صد محمّد بن على بن عبد الله بن عبّاس پدر ابو العبّاس السفاح ميسره را از ناحيت شام به عراق فرستاد و مردمان را به بيعت خويش خواند . و از ولد عبّاس محمّد بن خنيس و ابو بكر سرّاج و ابو محمّد صادق و حيّان العطار و خالد بن ابراهيم ايشان را به خراسان فرستاد بر دعوت كردن . و اين روز به ولايت خراسان جرّاح بود . ايشان رفتند و يك چندى آنجا بودند ، و هر كس را كه توانستند بديدند و نامه ها آوردند از كسانى كه اجابت كرده بودند به بيعت ولد عبّاس [ و به ميسره دادند ، و ميسره آن نامه ها به ] محمّد بن على [ فرستاد ] و ابو محمّد صادق دوازده مرد را بگزيد كه نقيبان محمّد بن على باشند ، [ از ايشان يكى سليمان بن كثير الخزاعى بود ، و لاهز بن قريظ التميمى بود ، و قحطبة بن شبيب الطائي ، و موسى بن كعب التميمى ، و خالد بن ابراهيم ، و ابو داود ، و ابو القاسم بن مجاشع التميمى ، و عمران بن اسماعيل ] ، و محمّد بن على نامه نوشت تا بر آن مثال مردمان را به دعوت خوانند و آن سيرت كه اندر نامه بود كار بندند . و سال صد و يك اندر آمد و يزيد بن مهلَّب از زندان بگريخت ، و سبب چنان