محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
901
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
گفتا : به من رسيد آن سوگند كه خورده اى ، و من همداستان شوم بدانكه مراد تو بدهم . و همه روم همداستان گشتند بدان شرط كه تنها اندر آيى و با تو هيچكس نبود . مسلمه گفتا : من نيز بدين بسند كردم بدان شرط كه در شهرستان اندر نبندى ، و بطال بن عمرو [ و مبارزان و اميران لشكر من ] بر در شهر بنشينند با مسلمانان ، تا اگر شما غدر كنيد ، ايشان اندر آيند و شهر شما را زير و زبر كنند . اليون گفت : روا است . پس بفرمود تا در شهرستان بگشودند و آن مهتران و سواران و پيادگان صف بركشيدند از در شهرستان تا در كليسياى بزرگ بر تعبيه اى نيكو ، و علمها و صليبها راست كردند بر نيكوترين حالى كه توانستند . سماطين بزدند بر راه مسلمه . و اليون او را دستورى داد تا اندر شود . مسلمه روى به بطال بن عمرو كرد ، و اندر همه سپاه مسلمانان از او مردانه تر نبود ، او را گفت : من بدين شهرستان اندر خواهم رفتن و گردسراها و كليسياهاى ترسايان و جاى ملكانشان و قصبهء عزّشان ، و من بدانجا اندر شدن عزّ اسلام همى خواهم و ذلّ كفر ، ندانم چون بود . شما چشم همى داريد ، و اگر نماز ديگر بكنيد و من باز نيامده باشم بدانيد كه مرا بكشتند ، اندر افتيد همگنان و هر كه را بيابيد بكشيد ، و دست به غارت بريد و آتش به شهر اندر زنيد ، و امير از پس من عمّ من است ، محمّد بن مروان ، او را طاعت داريد و فرمان او كنيد . پس مسلمه تكبيرى بلند بكرد و به شارستان قسطنطينه اندر شد تنها و زرهى پوشيده داشت و خودى بر سر نهاده ، و به زير زره صدرهء خز پوشيده و بر زبر زره خفتان پوشيده و عمامهء سپيد بالاى خود بسته و شمشير حمايل كرده و نيزه اندر دست و بر نيزه علامتى سپيد ، و روميان از هر سويى چشم بر او افگنده و شگفت بمانده از دليرى او . و مسلمه همى رفت و به هيچكس ننگريست تا به كوشك اليون رسيد . اليون برجست و دست و پاى وى را بوسه داد و با او پياده برفت تا به در كليسياى بزرگ . و مسلمه سوار بود ، و روميان از آن تافته شدند . پس مسلمه به كليسيا اندر شد . و طبقها بود بزرگ از زر و نقره ، و صليبها بود مهين و به زر كرده و گوهرها اندر وى نشانده و كرسيهاى زرين نهاده . مسلمه دست دراز كرد و