محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
877
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و مردى از آن وكيع آواز داد و گفت : بر قتيبه چاشت خوريد پيش از آنكه او بر ما شام خورد . پس قتيبه بفرمود تا آتش اندر اصطبل اسبان زدند و بانگ برخاست . قتيبه اسب بخواست كه برنشيند . اسب برميد و بيستاد . قتيبه گفت : مگر كارى خواهد بودن . و مؤذن قتيبه پيش اندر شد و گفت : على ما ذا اقتل ايّها الامير . گفت : على طاعة الله و طاعة رسوله . و مؤذن بيرون آمد و حرب همى كرد تا كشته شد . چون ياران وكيع به سراى پردهء قتيبه رسيدند ، اياس بن بيهس و عبد الله بن وألان و عبد العزيز بن الحارث در پيش قتيبه نشسته بودند ، برخاستند و او را تنها بگذاشتند ، و هيثم بن المنخّل از گروه قتيبه بود ، چون قتيبه بنگريد ، او را ديد كه يارى وكيع را همى داد . قتيبه گفت : اعلَّمه الرّماية كلّ يوم * فلمّا استدّ ساعده رمانى ازديان و بنى بكر بشتافتند و طنابهاى سراى پرده ببريدند و اندر سراى پرده افتادند ، و دو مرد آهنگ كشتن قتيبه كردند : يكى سعد الازدى و ديگر جهم بن زحر الجعفى ، و جهم او را تيرى بزد و سعد شمشيرى بزد و او را بكشتند . و از فرزندان مسلم آن روز يازده تن بكشتند و وكيع بفرمود تا همه را بردار كردند ، و از ايشان هفت تن از صلب مسلم بودند و چهار نبيره بودند . و اما از فرزندان مسلم يكى قتيبه بود و ديگر عبد الرّحمن و سديگر عبد الله فقير و چهارم عبيد الله و پنجم صالح و ششم يسار و هفتم محمّد ، ايشان همه پسران مسلم بودند ، و از پسران يكى كثير بن قتيبه بود و مغلَّس بن عبد الرّحمن و دو ديگر . چون قتيبه را بكشتند عمارة بن جنيّة الرياحى بر منبر شد و سخن دراز همى گفت . وكيع گفت : اين سخن نابكار دست بازدار . پس گفت كه از پيش گفته اند : من ينك العير ينك نيّاكا * [ اراد ] قتيبة ان يقتلنى وانا قتّال قتيبة قتيبه خواست كه مرا بكشد و من كشندهء او بودم . پس وكيع بفرمود تا سر قتيبه را طلب كردند . گفتند ازديان دارند . وكيع بيرون آمد و گفت : و الله كه من از اينجا بيرون نروم تا سر قتيبه پيش من نيارند يا سر من بدان سر برند . پس دارى بفرمود