محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
878
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
زدن و گفت : از اين نگزيرد از آنكه ايشان را تهديد نكنم به چند كسشان بر دار كنم تا ديگران عبرت گيرند . حصين گفت : يا با مطرّف ، تو بيارام كه هم اكنون آن سر پيش تو آرند . و حصين برگشت و بر گروه ازديان شد و گفت : احمق مردمانيد شما ، مردى را بيعت كرديم و او بيامد و اين چنين كارى بكرد ، و اكنون شما لجاج همى كنيد . آن سر بيرون اندازيد كه لعنت بر آن باد . پس سر قتيبه پيش وكيع آوردند و او را گفتند : اين فلان كس ببريده است ، او را سه هزار درم بداد ، و آن سر با سليط بن عبد الكريم پيش سليمان بن عبد الملك فرستاد . و چون گفتند قتيبه را بكشتند ، گفت : و الله كه اگر از ما بودى چون به مردى او را به تابوتى اندر نهاديمى ، و چون به حرب شدمانى اين تابوت پيش داشتمانى تا ظفر و فتح ما را بودى ، و هيچكس به خراسان آن نكرد كه او كرد . چندان فتح بر دست او بود هيچكس را نبود . يك روز وكيع برنشسته بود . مستى پيش او آوردند . بفرمود تا بكشتند . مردمان گفتند : بر او كشتن نبود ، او را حد بايست زدن . گفت : من عقوبت نكنم به تازيانه ، عقوبت من جز به شمشير نيست . و محمّد بن جرير طبرى ايدون گويد بدين كتاب اندر كه گروهى از غسّانيان به ناحيت عراق به جايى همى شدند و مردى را همى ديدند با عصايى و با انبانى همچون پيكان . او را پرسيدند كه از كجا مىآيى ؟ گفت : از خراسان . گفتند هيچ خبر دارى ؟ گفت : آرى قتيبه بن مسلم را دى بكشتند . ايشان را عجب آمد . چون از ايشان چنان انكار ديد گفت : دانيد كه من دوش از كجا بيامدم ؟ گفتند : از كجا ؟ گفت : از افريقيه ، و سبك برفت ، و ما اسبان از پس او برداشتيم ، چنان كه تير برفت كه چشم ديدار او اندر نيافت . و اندر اين سال سليمان بن عبد الملك خالد بن عبد الله القسرى را از مكّه باز كرد و اميرى مكّه طلحة بن داود الحضرمى را داد . و اندر اين سال مسلمة بن عبد الملك به غزاى روم اندر شد و حصنى بگشاد كه آن را حصن عوف گفتندى با چند حصن ديگر .