محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
876
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بازداشتى و بياوردى ، پس قتيبه گفت : سوگند دهم شما را به خداى و خويشى . محصن گفت : تو خويشاوندى ببريدى ، خداى ما را عفو مكناد اگر ترا عفو كنيم . قتيبه را سخت اندوه آمد . و مردى بود از ياران قتيبه از مبارزان دلاور ، نامش ميسرة الجدلى ، او گفت : ايّها الامير ، اگر خواهى من سر وكيع پيش تو آرم . قتيبه گفت : خاموش باش و همچنان باش . و حيّان نبطى با گروهى از عجميان بيامدند و پيش قتيبه بايستادند ، و عبد الله بن مسلم ايستاده بود ، حيّان را گفت : بر اين سوى حمله بر . گفت : هنوز وقت نيست . قتيبه خشم گرفت گفت : كمان مرا دهيد . حيّان گفت : نه روز كمان است . پس وكيع كس فرستاد به حيّان و گفت : كجا است آنكه مرا پذيرفتى ، و حيّان با وكيع راست كرده بود كه سوى او شود . پس حيّان پسر خويش را گفت : چشم به من دار ، چون بينى كه من كلاه خويش برگردانم و روى به لشكرگاه وكيع نهم با گروه خويش از پس من بياييد . و چون گروه عجم سوى وكيع آمدند و يارانش تكبير كردند ، قتيبه برادر خويش را ، صالح بن مسلم را ، بخواند و او را به حرب فرستاد بدان تا مردمان سوى خويش خواند و سخن گويد اندر كار قتيبه . و مردى از بنى ضبّه نامش سليمان تيرى بينداخت و صالح را بزد و بكشت ، و مردمان فراز آمدند و او را نزديك قتيبه بردند . و او مهتر از همه پسران مسلم بود . و او را به سراى پرده بردند . قتيبه از تخت فرود آمد و يك ساعت [ 309 b ] نزديك او بنشست . پس به تخت خويش باز شد . عبد الملك بن مسلم پاى پيش نهاد . مردى از بنى حنيفه او را تيرى بزد و بكشت . پس يزيد بن الاهتم الازدى روى به قوم خويش كرد و گفت : اى مردمان ، و الله كه من از قتيبه شنيدم كه گفت : و الله كه من ازديان را از بيخ و بن بركنم چنان كه هيچكس از ايشان نماند . پس روى به سراى قتيبه نهاد . از سپاه قتيبه جهم بن زحر الجعفى پاى پيش نهاد ، و اندر دستش تيرى بود . حيّان بن اياس چون او را بديد حمله برد ، و او جهم را يك ضربت بزد بر گردن اسب ، و برگستوان و گردن اسب ببريد ، و جهم خويشتن را از اسب اندر انداخت و از پيش او بجست و پيش وكيع شد .