محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
871
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پرستنده اى از آن خويش بفرستم تا ايشان به جهان اندر بشوند و بيابانها جهان و به كوهها اندر بپراگنند [ ؟ ] عبد الرّحمن قصرى گفت از سر خشم و الله كه اگر چنين كنى ايشان او را نخوانند و به نزديك تو باز آيند به جنگ . پس بيرون آمد . و عبد الرّحمن بن مسلم برفت و به نزديك قتيبه شد و او را از سخن قصرى آگاه كرد . قتيبه گفت : قصرى كيست و سخن او چيست ؟ اين سخن به قصرى آمد . كس فرستاد بدان مردمان و گفت : شما بدانيد كه من از شما بيزار گشتم ، هر چه خواهيد كنيد . پس عزم كردند كه قتيبه را خلع كنند . و خبر به عباد بن اياس الغنوى رسيد و برفت و به نزديك قتيبه شد و او را گفت : ايّها الامير ، دلهاى اميران تباه كردى بر خويشتن ، مردمان را بخوان و ايشان را دستورى ده تا به خانه ها بازشوند تا عامه از تو نپراگنند ، و دشمنان و كينه وران از تو برمند ، آن گاه تو تدبير خويش كن . قتيبه گفت : دستورى ندهم . گفت : نقيبان خويش را بخوان و مردمان عجم ، و ايدون كن كه مردمان آگاه نشوند و تو حرب را ساخته باش ، و آنگاه دشمنان خويش را بخوان و گردنشان بزن تا ديگران هم پشت نشوند و يك سخن گردند . قتيبه گفت : نكنم . عباد گفت : پس مردمان را بخوان و بنواز و چيز بخش و خشنود كن . گفت : نكنم لا و لا كرامة لهم . عباد گفت : و الله كه تو از كشتگان شدى ، [ 308 b ] و بيرون آمد . و قتيبه بفرمود تا منادى بانگ كرد و مردمان گرد آمدند ، و برخاست و خطبه كرد و خداى را شكر و حمد گفت ، و ايشان را ديگر باره بنكوهيد و جفا كرد و سخنهاى درشت گفت ، پس گفت : شما دانيد كه من چون اينجا آمدم لباس شما گليمينه بود و طعام شما درشت بود ، من شما را چرب و شيرين دادم و نرم پوشانيدم ، و شما را بياموختم آنچه ندانستيد ، و شما را مشهور و بزرگوار كردم چون با پسر اشعث برخاستيد و از بيم [ شمشير ] حجّاج پيش من آمديد ، من شما را ايمن كردم ، و چون دلهاتان بياراميد و بىبيم گشتيد و نعمت مرا ناسپاس گشتيد ، و اكنون اندر ايستاديد و مرا مثالب مىزنيد و آرزوها همى خواهيد . و الله كه اگر من خواستمى عزيزترين همه عرب باشمى و بزرگترين ايشان بدان چيزها كه مرا خداى داده است . پس