محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
870
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس مردمان خاموش بودند و جواب ندادند از دشمن رويى و سخنان زشت كه گفت . پس مردمان بپراگندند . قتيبه برخاست و به خانه اندر شد . برادران و اهل بيت به نزديك او اندر شدند و گفتند : ايّها الامير ، آن چه بود كه كردى امروز با مردمان ، و الله كه هيچكس را نهشتى از بدى گفتن مردمان عاليه را ، و ايشان خاصان و نزديكان تواند . پس دست به بنى بكر و وايل بردى ، و ايشان از آن تواند . پس دست به ديگران بردى كه همه دوست تو بودند . قتيبه گفت : از براى آنكه من با ايشان سخن گفتم ، هيچكس از ايشان مرا جواب نداد تا من به خشم آمدم و ندانستم كه چه گويم . مردمان عاليه كه سزاى صدقه اند يك يك از جانبى فراز آمده ، و بنى بكر چون كنيزكان بلايه اند كه از هيچكس پرهيز نكنند ، و بنى تميم چون كپى ، و عبد القيس چون غول بيابانى كه چون برمد دم بر شكم زند ، و ديگران خود هر يكى از هر جايىاند ، و بترين مردماناند ، و الله كه اگر بر ايشان پادشاه شوم رسواشان كنم . آنگاه مردمان به نزديك عبد الرّحمن قصرى شدند ، و قتيبه او را بيازرده بود و او را گفتند : چگونه ديديد كه اين امير همى گفت اندر ميان ما و خويشان ما . عبد الرّحمن گفت : به من رسيد آن سخن ، اكنون چه خواهيد گفتن او را ؟ گفتند : خواهيم كه نزديك او شويم و دستورى خواهيم و به خانهء خويش باز شويم ، آنگاه او بهتر داند ، اگر خواهد سليمان را خلع كند و اگر خواهد به طاعت او بود ، و اگر دستورى ندهد ما خود برويم به خانه ها . عبد الرّحمن قصرى گفت : اى مردمان ، شما دانيد كه ميان من و او چيست از دشمنى ، و ليكن من برادرش را ، عبد الرّحمن ، ببينم كه او گزين ايشان است . گفتند : نيك آمد . پس به نزديك عبد الرّحمن بن مسلم آمد ، گفت : من چنان همى پندارم كه برادر تو ، قتيبه ، را خذلان اندر يافته است و اگر نه آنستى كه با من جفا كردى من سخن گفتمى در اين باب كه مردمان بر او بيرون آمدندى و آهنگ كشتن او كردندى ، بايد كه بگويى كه ايشان را دستورى دهد تا به خانهء خويش باز شوند ، پيش از آنكه كار بزرگ شود و از اندازه اندر گذرد . عبد الرّحمن گفت : برادرم ، قتيبه ، از اين سخن نينديشد ، و اگر من