محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
860
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آمد و از وى چيزى خواست ، گفت : بدهمت اگر مستحقى . گفت : يا أمير المؤمنين چگونه مستحق نباشم ، و مرا با تو حقّ خويشى است . گفت : قرآن خوانده اى ؟ گفت : نه . گفت : پيشتر آى ، و قضيبى بر دست داشت ، عمامه از سر مخزومى باز كرد و سه بار آن قضيب بر سر وى زد ، و مردى را بفرمود تا از وى جدا نشود تا او را قرآن نياموزد . پس عثمان بن يزيد بن [ خالد بن ] عبد الله بن [ خالد بن ] اسيد برخاست و گفت : يا أمير المؤمنين ، بر من وام است . او را گفت : قرآن خوانده اى ؟ گفت : آرى . بفرمودش تا ده آيت از سورة الانفال و ده آيت از سورة التوبه بر خواند . وليد گفت : و امت بگزارم و حقت بشناسم . و محمّد بن جرير [ 306 b ] چنين گويد كه چون وليد بيمار شد ، ديگر روز بيهوش گشت و تا شب اندر آمد همچنان بماند ، و مردمان پنداشتند كه او بمرد . و به هر جانبى خبر بردند به مرگ او . رسولى بدين خبر نزد حجّاج آمد . و جزع سخت كرد و دست خود به ستونى بر بست و گفت : يا رب ، تو كسى را بر من مسلَّط مكن كه بر من رحم نيارد كه ديرگاه است كه من از تو خداى همى خواهم كه مرا مرگ پيش از أمير المؤمنين بود . و همچنين دعا همى كرد . چون يك ساعت بود عمرو بن يزيد فراز رسيد به خبر عافيت وليد . پس چون وليد به هوش باز آمد گفت : هيچكس نيست كه به عافيت من شادتر است از حجّاج . و حجّاج مر عمرو را گفت : چه بزرگ نعمتى است اين كه ما را داد از عافيت امير المؤمنين . و چون خبر عافيت وليد به وى رسيد سجده كرد و هر بنده و پرستار كه او را بود آزاد كرد . پس چون روزى چند برآمد نامهء حجّاج فراز رسيد همچنانكه عمر گفته بود . و حجّاج از پس وليد بمرد . وليد مردى بود كه عمارت دوست داشتى و بناها فرمودى كردن چون رباطها و حصارها . پس به روزگار وى اندر چون مردمان يك ديگر را ديدندى از عمارت و بناهاى خير پرسيدندى . چون سليمان را بيعت كردند ، و او مردى بود كه به نكاح و عشرت و ضيافت مولع بودى ، و مردمان چون يك ديگر را ديدندى از اين معنى گفتندى . پس چون عمر بن عبد العزيز به خليفتى بنشست از پس سليمان ، چون