محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
852
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عبد الرّحمن الازدى . عبد الجبّار گفت : ترا من به زمين فلسطين برم اندر هفت شب ، كه همه شب همى رويم و روز فرود مىآييم . پس پيش اندر شد و يزيد در عقب او همى راند . و شب مىرفتند و روز فرود مىآمدند تا به نزديك شام رسيدند . گوشه هاى زمين فلسطين پديد آمد دانستند كه بامداد را آنجا رسند . چون صبح بدميد يزيد آواز داد گفت : مرا خواب غلبه كرده است ، چند مانده است تا آن جايگاه ؟ گفت : سه ميل . گفت يك ساعت فرود آى تا چشم گرم كنيم كه خواب مرا رنجه مىدارد . دليل او را از راه به يكسو برد نزديكى كوشكى اندر بيابان . و فرود آمدند و بخفتند و بيدار نگشتند تا آفتاب گرم شد . پس برفتند و دست و روى بشستند . زنى از بام كوشك فرود نگريد و كنيزكى با او . بنده خداوندگار را گفت : اين مرد به يزيد بن مهلَّب مىماند . زن گفت : تو يزيد را چه شناسى ؟ گفت : چون نشناسم كه مولاى او بودم . يزيد سر برآورد و بنگريست ، لثام بربسته بود . كنيزك را گفت : چه نامى ؟ گفت : بلايه . گفت : اين كوشك كه را است ؟ گفت : زينب بنت يوسف الحجّاج ، خواهر حجّاج ، زن ابو عقيل الثقفى . يزيد گفت : * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ . 2 : 156 ) * حجّاج از ما جدا نمىشود هر كجا مىشويم . پس دليل را گفت تا برداشتند و برفتند به فلسطين پيش عمش وهيب بن عبد الرّحمن ، و قصهء خويش بگفت ، و از او اندر خواست كه هم اندر وقت برنشيند و بر سليمان بن عبد الملك شود ، تا او را و اهل بيت او را زنهار خواهد ، تا اندر پناه او باشد و ايمن شود از بلاى حجّاج و وليد . وهيب برخاست و به نزديك سليمان شد و قصهء يزيد او را بگفت ، و از او اندر خواست كه او را اندر سايهء خويش بدارد تا آن گاه كه او را زنهار ستاند از وليد بن عبد الملك . او اجابت كرد و يزيد را بنواخت و خلعت داد . و آن شب كه يزيد و مفضّل و عبد الملك بگريختند ، تا روز بشد كس را خبر نگشت . پس حجّاج را خبر بردند . تافته گشت و چنان گمان برد كه ايشان به خراسان رفتند . پس نامه كرد سوى قتيبة بن مسلم كه يزيد بن مهلَّب بگريخت و ندانم كه كجا شد ، و ترسم كه خراسان بر تو تباه كند . پس از آن آگاه شد از رفتن يزيد نزديك سليمان . نامه نوشت به وليد بن عبد الملك و گفت : امّا بعد ، آگه كنم