محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

853

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

امير المؤمنين را كه يزيد بن مهلَّب خراسان به غلبه گرفته بود و خواسته ها ستد و من او را اشخاص كردم و مطالبه كردم به شش بار هزار هزار درم . او منكر شد . باز داشتمش . از زندان بگريخت . اكنون خبر يافتم كه به نزديك برادر تو ، سليمان ، رفته است . من أمير المؤمنين را آگاه كردم . باقى او بهتر داند . چون نامهء حجّاج به وليد رسيد ، نامه نوشت به سليمان بدين حديث . سليمان نامه را جواب كرد كه من يزيد را بدان زينهار دادم كه او و پدرش و برادرانش اوليا و چاكران ما بودند ، و نه كسى را زينهار دادم كه دشمن ما بودند . و حجّاج او را ستيزه كرد و گونه گونه شكنجه ها و عذاب كرد و سه بار هزار هزار درم از وى بستد . اكنون بر من آمد و زنهار دادمش ، و آنچه از وى همى خواستند بر من است . اگر امير المؤمنين بيند مرا در اين شرمزده نكند . وليد نامه نوشت و ديگر باره سوگند خورد كه من او را ايمن نكنم تا پيش منش نفرستى . سليمان ديگر باره مضايقت كرد . وليد دست باز نداشت و سوگند خورد بر آنكه بايد كه او را بر من فرستى بند و غل برنهاده . پس يزيد سليمان را گفت : مرا به دو فرست كه من نخواهم كه از قبل من شما را وحشتى افتد ، و ايّوب ، پسرت را با من بفرست . سليمان ايّوب پسر خويش را بخواند و بند برنهاد و يزيد را بند برنهاد ، و هر دو را به يك ديگر اندر به سلسله اندر بست ، و هر دو را به سوى وليد فرستاد . چون پيش وليدشان اندر آوردند ، ايوب نامهء پدر به عم داد . و نامه اى نوشته بود سخت لطيف و در نامه نوشته بود كه من يزيد بن مهلَّب را و برادرزادهء تو ، ايّوب ، را به تو فرستادم و خواستم كه سوم ايشان من باشم . اگر أمير المؤمنين بيند مرا رد نكند بر آنچه خواستم . چون وليد نامه برخواند و يزيد را و ايّوب را بر آن حال ديد ، دلش بسوخت بر ايّوب و گفت : نه نيكو كردم كه برادرزادهء خويش را بدين حال پيش خود خواندم . پس يزيد بن مهلَّب به سخن آمد و خداى را حمد و ثنا كرد به عبارتى سخت نيكو ، و كردار خويش و آن پدرش و برادرانش و طاعت داشتنشان او را و پدرش ، [ 305 b ] عبد الملك ، را ياد كرد و عذر نمود . وليد بفرمود تا او را بنشاندند . گفت : عذر تو پذيرفتم و ما را پديد آمد ستم حجّاج بر تو . و ايّوب