محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
642
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تشنگى بميرند چنان كه ايشان عثمان را از تشنگى بكشتند . عمرو بن العاص گفت جز اين است ، سخن آن است كه على رضى الله عنه مىگويد ، دست از آب باز داريد تا هر دو سپاه آب خورند ، آنگاه تدبير حرب كن . معاويه بفرمود تا دست از آبخور باز داشتند و اين روز كه آب گرفتن كردند و حرب نكردند ، نخستين روز بود از ذو الحجهء سال سى و شش از هجرت . پس هر دو سپاه سيراب شدند و دو روز بياسودند . و روز سوم على رضي الله عنه بشر بن [ عمرو بن ] محصن الأنصارى را بخواند و [ سعيد بن ] قيس [ الهمدانى ] را و شبث بن ربعى را ، اين هر سه را سوى معاويه فرستاد و گفت معاويه را بترساند و پندش دهيد . هر سه برفتند و پيش معاويه شدند . و از ايشان بشر الانصارى پيرتر بود و مهتر بود و يار پيغمبر بود عليه السّلام . او سخن گفت و معاويه را پند داد و گفت : از خداى بترس كه اين جهان به كس نماند . ما را پس از اين جهان و اين روز روزى هست كه خداى اين خلق را بپرسد از [ 273 a ] هر چه كرده بود ، و پاداش كند ، خونها مريز و جمعيت [ ها ] مشكن . معاويه گفت : چرا على همچنين نكرد ؟ گفتا : على بدين كار حقّ است و امام است [ به فضل و علم و به دين و سابقت در اسلام و به قرابت پيغامبر عليه السّلام ، ] و خلق بر وى گرد آمدند و بيعت كردند . معاويه گفت : اكنون چه گويى چه كنيم ؟ گفت : آن كنيم كه اختلاف و شمشير زدن از ميان برخيزد و على را بيعت كنى ، و از پس بيعت با تو آن كند كه تو خواهى . معاويه گفت : و اين خون عثمان دست باز داريم تا برود . و الله كه من هرگز اين نكنم . [ سعيد بن ] قيس گفت : يا معاويه ، مردمان دانند كه تو خون عثمان را طلب نمىكنى و ليكن بدين بهانه امارت خويش درست مىكنى و هيچ سببى نيافتى كه عامهء مردم را بر خويشتن گرد آرى مگر حديث خون عثمان ، و اگر عثمان زنده بودى بدين وقت ، نخست او با تو حرب كردى از بهر ولايت . دست از حديث خون عثمان بازدار ، و اين حقّ را به حقّدار سپار و او را طاعت دار كه نه هر كه چيزى اميد كرد بيافت . و اگر اين كار ترا تمام نگردد ، به همه عرب رسوا شوى و نتوانى يافتن ، تا اين همه خلق [ را ] كه با علىاند