محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

824

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و به كتاب ابو الفتوح اندر ايدون است بيرون از اين كتاب كه مردمان بيكند بيشتر غايب بودند و به بازرگانى رفته . چون بازآمدند بيكند را ويران يافتند و زنان و فرزندان ايشان به اسيرى برده . بايستادند و زنان و كودكان را باز همى خريدند . و از اين روى مالى بىاندازه به مسلمانان رسيد . و زن و مردى با دو پسر به مسلمانى افتاده بود و ايشان را ده هزار درم قيمت كردند . مرد بيكندى گفت : من خود زنى [ 300 b ] ديگر به زنى كنم تا به دو سال ديگر مرا دو پسر آيد ، و ده هزار درم به شما ندهم . پس مردمان بيكند بارهء شهر آبادان كردند بدان شرط كه هر سال چيزى معلوم بدهند . و قتيبه با ايشان صلح كرد و خط نبشت . و محمّد بن جرير ايدون گويد كه مسلم وألان عدوى را بگفت كه من همى خواهم كه كس نداند ، اگر كراهيت نكنى و اين سرّى بود به ميان من و تو ، و كس ديگر نداند و پيش تو وديعتى بسپارم تا مگر روزى بهتر از اين بايدم . وألان گفت : به دست استوارى از آن خويش به فلان جايگاه فرست و بگويش كه چون آنجا رسد مردى بيند ، آنچه دارد به وى دهد و باز گردد و چيزى نگويد . مسلمه بيامد و آن مال به خرجينى اندر كردند . بر استرى نهاد و مولاى خويش را گفت : اين استر به فلان جاى بر . مردى را بينى نشسته ، اين خرجين آنجا بنه و چيزى مگوى و بازگرد . مرد برفت و استر ببرد . وألان بدانجا شده بود و رسول مسلم نديد . و وقت ميعاد گذشته بود چنان كه پنداشت كه مسلم از آن پشيمان شده است . بازگشت . و اندر آن ساعت مردى ثعلبى فراز رسيد و بنشست از قضاى خداى . و مولاى مسلم بيامد . چون ثعلبى را ديد نشسته ، استر را بازداشت و خرجين آنجا بنهاد و بازگشت . و اندر آن حال چون ثعلبى كس را نديد نگاهبان خرجين برخاست و آن مال را برگرفت و به خانهء خويش برد . و مسلم چنان دانست كه آن مال به وألان رسيده است . خاموش بود و چيزى نگفت ، تا بدان حاجت آمدش . پيش وألان آمد و خواستارى كرد آن مال را . وألان گفت : من چيزى ندارم و ترا به نزديك من چيزى نيست . مسلم برفت و متحيّر شد و هر كجا بنشستى از او گله كردى و او را بنكوهيدى . تا يك روز به