محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
806
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
رسيدن . پس كجا گريزيم از آنچه از او چاره نيست . اى مردمان ، شما برحقّيد ، حرب كنيد بر راه حقّ . پس روى به حرب نهادند آن چهار هزار مرد ، و حربى كردند هر چه سختتر . و سپاه شام را چند بار از جاى برداشتند . و چنان شد كه حجّاج بفرمود كه تيراندازان در پيش آيند ، و چون ايشان به ميان قلب درآيند به حرب از هر چهار سوى بر ايشان تيرباران كنيد . و ايشان حرب همى كردند تا بيشتر كشته شدند . و بكير بن ابى ربيعة الضّبى را اسير كردند و پيش حجّاج بردند . بفرمود تا بكشتندش . و سپاه پسر اشعث هزيمت شد و روى به سكستان نهاد . و حجّاج عمارة بن تميم اللخمى را با پسر خويش محمّد بن الحجّاج از پس پسر اشعث بفرستاد . به سوسن به دو رسيدند و حرب كردند يك ساعت . پسر اشعث هزيمت شد و روى به كرمان نهاد و به در شهرستان زرنج فرود آمد . و آنجا آن روز از دست پسر اشعث مردى بود نامش عبد الله بن عامر [ البعّار ] بفرمود تا در شهر بر وى دربستند . و پسر اشعث روزى چند آنجا بماند مگر عبد الله در بگشايد ، نگشود . پس از آنجا برداشت و به بست آمد . و عياض بن هميان السّدوسى از دست او امير بود . آنجا پيش او بازآمد و او را فرود آورد . و چون يارانش بپراگندند ، برجست و او را فروگرفت و بند كرد ، و خواست كه به حجّاج فرستدش و خويشتن را زنهار خواهد . رتبيل ملك كابل آگاه شد . با سپاه بيامد و گرداگرد بست فرو گرفت و رسول به شهر اندر فرستاد و سوگند خورد و عياض را گفت : اگر يك تاره موى وى بيازارى از اينجا بازنگردم تا ترا و پيوستگان ترا بيرون نيارم و بردار نكنم . عياض از او زينهار خواست بر آنكه او را چيزى نگويد تا پسر اشعث را دست بازدارد . رتبيل اجابت كرد . پسر اشعث به نزديك رتبيل آمد ، گفت : من اين مرد را ولايت دادم و با او نيكويى كردم ، اكنون پاداش من اين كرد . عبد الرّحمن و رتبيل برفتند . و او را به نزديك خويش همى داشت هر چه گرامىتر . پس از گروه پسر اشعث خلقى جمع شدند و از حجّاج نه ايمن بودند ، و زنهار او نپذيرفته بودند ، و هر چه از دستشان برخاست كرده بودند از حرب كردن با حجّاج .