محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

800

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گرداگرد خويش كنده كردند و به نزديك يك ديگر همى بودندى ، و حرب سخت شده بود از هر دو گروه . و اين خبر به مردمان شام رسيد و به مهتران قريش كه نزديك عبد الملك بن مروان بودند . عبد الملك را گفتند مردمان عراق از تو همان بسنده كنند كه تو حجّاج را از عراق بازكنى و ديگرى به جاى او بفرستى . و عزل او آسانتر از حرب مردمان . او را بازكن تا طاعت ايشان مر ترا خالص شود . عبد الملك پسر خويش را بفرستاد و نامه كرد به برادرش محمّد بن مروان ، و او به زمين موصل بود ، و او را بازخواند ، و هر دو با سپاه به عراق فرستاد و گفت : باز كردن حجّاج از ولايت عراق بر مردمان عرضه كنيد و بر آنكه پسر اشعث به هر شهرى كه او خواهد از شهرهاى عراق به ولايت بنشيند . و اگر بپذيرند حجّاج را عزل كنيد و محمّد مروان امير عراق باشد ، و اگر نپذيرند ، حجّاج امير سپاه است و خداوند حرب ، و شما از جمله اوييد . ايشان روى به عراق نهادند . اين خبر به حجّاج رسيد ، اندوه آمدش و همى ترسيد كه مردمان عراق بپذيرند و او معزول شود . نامه نوشت به عبد الملك و سوگند خورد كه اگر مردمان عراق را عزل من بدهى نپسندند مگر اندكى ، و با تو نيارامند . نديدى مردمان عراق كه با مالك اشتر چگونه برخاستند بر امير المؤمنين عثمان كه ايشان را گفت : چه خواهيد ؟ گفتند : عزل سعيد بن العاص خواهيم . چون او را عزل كرد يك سال تمام نه ايستادند و بيامدند و او را بر آن حال بكشتند . آهن را جز آهن نتواند بريدن . و عبد الملك خواست كه عرضه نكند عراقيان را و سلامت را ، و از بهر آنكه نخواست كه حرب بود چيز نگفت . پس چون عبد الله و محمّد بيامدند و تدبير كردند و پيغام عبد الملك به مردمان عراق رسيد ، ايشان گفتند يك امشب بنگريم . و آن شب پيش پسر اشعث جمع گشتند و تدبير كردند ، و هر كسى چيزى گفتند و آخر بدان بيستادند كه حرب كنند كه عبد الملك را از اين پس با ايشان دل ننشيند مگر از بهر مصلحت ، حاليا حرب بنشاند ، چون دست يابد همه را بكشد . پس ديگر باره عبد الملك را خلع كردند . و نخستين كسى كه عبد الملك را خلع كرد به دير الجماجم عبد الله بن ذواب السلمى بود ، و سعى در خلع كردن او كرد . پس عبد الله