محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

787

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بنى ضبّه و كاردار قطرى بن الفجاه بود به شهرى از شهرهاى كرمان . يك روز همى شد و مردى را از خوارج بكشت . به نزديك قطرى آمدند و او را آگاه كردند و دستورى خواستند به كشتن آن مرد به قصاص . قطرى گفت : من اين نبينم كه مردى را خطايى از دست آمد و بر خطا كسى كشته شد شما او را بكشيد . و فضل او دانسته ايد به ميان شما اندر از ديرگاه باز . ايشان از قطرى بيازردند و از پيش او بيرون شدند و از وى برگشتند . و عبد الرّب الكبير را بر خويشتن مهتر كردند و قطرى را خلع كردند . و اندك گروهى بماندند با قطرى . پس مهلَّب نامه كرد به حجّاج و آن حال بازگفت از خلع ايشان با قطرى ، و گفت گروهى اندك مانده اند با قطرى . و ايشان با يك ديگر از بامداد تا شبانگاه حرب همى كنند و من اميد همى دارم كه سبب هلاكت ايشان است . حجّاج جواب كرد كه بايد كه هم در ساعت كه اين نامه به تو رسد حرب ايشان را بسارى و درنگ نكنى ، پيش از آنكه ديگر باره يكى شوند . مهلَّب ديگر نامه كرد كه من نبينم با ايشان حرب كردن كه ايشان به يك ديگر مشغولاند و عددشان كمتر همى شود ، و اگر ديگر باره گرد آيند همانا كه چون اوّل نباشند . و اگر من به حرب ايشان شوم باشد يكى شوند . حجّاج دانست كه تدبير آن است كه مهلَّب همى گويد . و مهلَّب ايشان را به يك ديگر بازگذاشت و به هيچ گونه ايشان را نجنبانيد . و چون چند ماهى برآمد ، قطرى با اندك گروهى روى به طبرستان نهاد . و عامهء خوارج با عبد ربّ الكبير بيعت كردند . مهلَّب به حرب ايشان بايستاد و هيچ نياسود تا بيشتر از ايشان بكشت و زنان و فرزندان ايشان را اسير كرد ، و بسيار غنيمت يافت . و كعب الاشقرى او را قصيده اى گفت در آن فتح . و او را ده هزار درم داد . پس چون قطرى روى به طبرستان نهاد ، و حجّاج آگاه شد ، سفيان الابرد را با سپاهى بزرگ از مردمان شام به طلب او فرستاد ، سفيان چون به رى رسيد ، نامهء حجّاج آمد سوى اسحاق بن محمّد بن اشعث ، و او به طبرستان امير بود از دست حجّاج با گروهى سپاه كوفه ، و او را گفت كه با سفيان بن الابرد يكى شود ، و هر دو به طلب قطرى شوند . اسحاق به نزديك سفيان آمد و هر دو برفتند . و قطرى را