محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
788
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بيافتند به ميان كوههاى طبرستان اندر ، و با او حرب كردند . و آن جماعت كه با وى بودند بپراگندند . و قطرى بر درّه اى ايستاده بود [ 294 b ] از اسب اندر افتاد و تا بن درّه همى شد . و معاوية بن المحصن الكندى از گروه سفيان بن الابرد حاضر بود . چون قطرى سفيان را ديد به زير درّه شد . و آنكه با او بودند [ از يارانش بپراگندند . ] پانزده تن را ديدند از جوانان عرب كه از ايشان نيكوتر نبود ، و يك پيرزن اندر ميان ايشان بود . ايشان را به نزديك سفيان آوردند . آن پيرزن شمشير بكشيد و بر گردن معاوية بن المحصن زد . و او زره داشت نبريد و به پوست گردن رسيد . معاويه شمشير خويش بركشيد و بر سر آن پيرزن زد و بكشت . چون سفيان آن چنان ديد بخنديد و گفت : نخواستم كشتن او را . گفت : ايّها الامير ، نديدى كه مرا چگونه زد شمشير ، و الله كه مرا بخواست كشتن . پس [ چون ] قطرى [ بدان دره اندر افتاد ، ] تشنگى بر وى غلبه شد و بيفتاد ، و از مردى از آن جايگاه آب خواست . آن مرد او را آب نداد ، و از بالاى آن دره سنگى فروهشت و بر ران قطرى آمد و بشكست . و مرد بانگ كرد و همى ندانست [ كه او قطرى است ] و لكن دانست كه از مهتران خوارج است . پس گروهى از مردمان كوفه از كار قطرى آگاه شدند ، از ايشان سورة بن ابجر التّميمى بود و جعفر بن عبد الرّحمن بن مخنف و الصباح بن محمّد الاشعث و جمعى ديگر ، برفتند و قطرى را بكشتند و سرش پيش اسحاق محمّد اشعث آوردند . يكى از ايشان ايدون گفت كه قطرى من كشتم . و عبيدة بن هلال از اين خوارج بود از قطرى برگشت و به كوشك اندر شد با قومش . و سفيان لشكر بياورد و گرد كوشك بگرفت و چند روز حرب كردند . پس منادى كردند كه كيست از شما كه عبيدة بن هلال را بكشد و به نزديك من آيد ، و او ايمن است . عبيده اين بشنيد و به وصف الحال شعرى گفت . پس ايشان به حصار اندر همى بودند تا ستوه شدند . و آن اسبان كه داشتند بكشتند و بخوردند . پس بيرون آمدند و حرب كردند تا كشته شدند . و سفيان بفرمود تا سرهاى ايشان برگرفتند و سوى حجّاج برفتند . و سفيان به دماوند و طبرستان آمد و يك چندى آنجا بود تا آن گاه كه حجّاج او را عزل كرد . و اين كشتن قطرى و عبيده و عبد ربّ الكبير به سال هفتاد و شش اندر بود .