محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
779
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
برادرم يافتم . عبد الملك بفرمود تا مصعب و پسرش را به گور كردند و گفت : مصعب نيكدوستى بود اگر ملك نبودى ، و ليكن ملك عقيم است ، كس را آزرم و محابا نبود . و در كوفه شد و همه اهل كوفه او را بيعت كردند ، و عبد الملك به كوشك سعد بن ابى وقّاص فرود آمد و سپاه را بارداد . و او را صفت آن كوشك كرده بودند . [ 293 a ] عبد الملك بادى سرد برزد و گفت : آه چه خوش است اين جهان و اين پادشاهى اما كس را وفا نكند . و هر چه امروز گويند هست و فردا نه اعتماد را نشايد . و چهل روز به كوفه ببود . پس خالد به بصره فرستاد ، و اميرى بصره و اهواز و پارس به دو داد ، و برادرش بشير بر كوفه امير كرد . و عراق و شام او را شد و از دشمنان صافى گشت ، و به شام بازگشت . و خبر به عبد الله زبير رفت به كشتن برادرش سخت اندوهگن گشت و بر آن مصيبت صبر كرد و خطبه كرد و زارى كرد و مصعب را بستود . حرب خوارج در عهد عبد الملك با مهلَّب بن ابى صفره چون خبر كشتن مصعب به قطرى رسيد كه امير خوارج بود به در آمد و مهلَّب را گفت : چه گويى مصعب را ؟ گفت : امام المهدى خليفهء امير المؤمنين عبد الله بن الزبير . گفت : عبد الملك را چه گويى ؟ گفت : امام الضّالّ الطاغى الملعون ، گفت : امام تو نيست ؟ گفت : معاذ الله ، از او بيزارم به هر دو جهان . قطرى گفت : چنان كه من مىبينم تو فردا گويى امام من است . مهلَّب گفت كه آن روز مباد . چون عبد الملك خالد را به بصره فرستاد تا به هر جايگاه اميرى بفرستد ، مهلَّب را اميرى داد . قطرى به در آمد و گفت : عبد الملك را چه گويى ؟ گفت : امام مسلمانان است . گفت : اى ناكس ، لعنت بر تو باد و بر مذهب تو ، دى لعنتش كردى و امروز امام مسلمانان است . مهلَّب خجل شد . و خالد اهواز به مهلَّب داد و بشابور به مسمع بن مالك . و خوارج به جانب فارس گرد آمدند . عبد الملك برادر خود را ، عبد العزيز ، به