محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

780

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

طلب ايشان فرستاد ، گفت : اگر بيعت كنند و اگر نه حرب كن . ايشان بيعت نكردند و از قطرى يارى خواستند . قطرى هزار مرد بفرستاد . و با عبد العزيز حرب كردند و از لشكر [ وى ] بسيار كشته شدند و عبد العزيز به هزيمت شد . و خوارج بسيار غنيمت و نعمت از عبد العزيز برگرفتند و بسيار اسير كردند . و زن عبد العزيز را اسير كردند ، دختر منذر بن جارود بود ، و در آن وقت از وى صاحب جمالتر نبود . و در ميان لشكر خوارج بر من يزيد كردند به سه هزار دينار . در ميان خوارج مردى از قبيلهء منذر حميّتش بجنبيد ، شمشير بركشيد و آن زن را در ميان بازار بكشت و بگريخت و به بصره شد . از قوم آن زن هر كسى چيزى بدان مرد دادند و به كشتن آن زن شاد بودند . و عبد العزيز از ننگ هزيمت به بصره نرفت . چون اين خبر به عبد الملك رسيد ، نامه كرد به خالد كه سپاه كوفه و بصره بفرست تا با خوارج حرب كنند . او گفت : آن كسى را كه چون مهلَّبى دارد ، عبد العزيز را به حرب فرستد اكنون چون اين حال افتاد . عبد الملك از كوفه پنج هزار مرد پيش خالد فرستاد به بصره و نامه كرد به عبد الرّحمن محمّد اشعث ، و اميرى رى به دو داد و گفت : با خالد به حرب خوارج رو و چون بپردازى به رى شو . عبد الرّحمن به اهواز شد نزد مهلَّب . و هر چه اندر پارس و كرمان و اهواز خوارج بودند جمله به يك جايگاه جمع بودند ، و اميرشان قطرى بود . و چندان خوارج بودند كه كس عددشان ندانست . و خالد با سپاه كوفه و بصره برابرشان فرود آمد و قرب يك ماه حرب كردند . خوارج به هزيمت شدند ، و قطرى از حدّ اهواز به در شد ، و به پارس و كرمان افتادند . و خالد به بصره شد و مهلَّب را به اهواز فرستاد ، و عبد الرّحمن به شهر رى شد . و خالد محمّد داود [ بن قحذم ] را در عقب خوارج بفرستاد . خوارج به كوههاى دشخوار در شدند و لشكر پياده بماندند كه اسبان آن جايگاه نتوانستند رفتن ، و طعام نيافتند . و خالد عبد الملك را نامه كرد كه اصل خوارج بشكست . و شام و عراق و اهواز و پارس جمله بر عبد الملك راست شد ، و در دست عبد الله بن زبير حجاز و يمن و زمين مصر و مغرب بود و خود به مكّه بود .