محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
778
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ ابراهيم ] مالك بريد كه در لشكر مصعب از او بهتر نيست . بيكبار حمله بردند و ابراهيم را بكشتند و مسلم را هم بكشتند . و عتّاب هزيمت شد ، و مصعب با خاصگيان خويش بماند . و عبد الملك را با مصعب دوستى بود و خويشى ، و نمىخواست كه مصعب كشته شود . آن روز سپاه را از حرب بازگردانيد . گفت : مصعب را زنهار دهم . ديگر روز سپاه را به حرب برد . مصعب لشكر را گفت : بسم الله ، پيش شويد . كس فرمان نكرد . گفت : لا حَولَ وَلا قُوّةَ الَّا بِاللَّه ، دريغا ابراهيم . چون عبد الملك دانست كه با او كس نيست ، برادر خود را ، محمّد ، پيش وى فرستاد و گفت : ترا معلوم است كه من از دوستىاى كه با تو دارم سپاه را از حرب بازمىدارم ، و ميان ما خويشى و دوستى است ، و نخواهم كه تو هلاك شوى . و مهلَّب به اهواز است و عبّاد به بصره است و عبد الله بن خازم به خراسان ، خود را به هرزه مكش و سر به باد مده . نزد من آى تا ترا زينهار دهم ، و هر چه مرا است يك نيمه ترا دهم الَّا خليفتى كه به شركت نبود . مصعب جواب داد كه آمدن من پيش تو محال است و من به زينهار خدايم به زينهار تو نيايم ، اگر نصرت دهد و اگر شهادت . محمّد بازگشت و اين بگفت . عبد الملك گفت : خونش گرفته است سود ندارد . و مصعب را پسرى بود مبارز نام او عيسى ، گفت : اى پسر ، كار من به سر آمد ، تو بارى به مكّه شو نزد عمّ ، و او را بگوى كه لشكر عراق با من چه كردند . عيسى گفت : چون من اين گويم مرا گويند كه تو پسرى او را به جاى بگذاشتى ، بيگانگان چه كنند ، جواب چه دهم ، و اين عارى تمام باشد . مصعب گفت : اگر نمىروى پيش صف رو تا بارى از غم تو برهم . عيسى به حرب ايستاد تا او را بكشتند . چون پسر كشته شد . مصعب به حرب آمد . و لشكر بر وى تيرباران كردند و بسيار جراحت رسيدش . پس زايده پسر عم مختار شمشيرى بزدش و به دو نيم كرد و گفت : اين تاوان مختار است . پس عبيد الله [ بن زياد بن ] ظبيان فرود آمد و سرش ببريد ، كه مصعب برادر او كشته بود . و اين عبيد الله مردى بود از بزرگان بصره . پس عبد الملك او را هزار دينار بداد . قبول نكرد . گفت : مرا آن بس است كه خون