محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

777

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

حرب مىكرد . و تيرى بر چشم خالد آمد و يك چشمش كور شد . و اين خبر به مصعب شد ، مدد فرستاد به بصره . چون مالك مدد بديد پشيمان شد به يارى دادن خالد . گفت : با نزد عبد الملك بايد شدن و صورت كار او را نمودن ، و بگويش كه مردم را دل با تست ، برخيز و به نفس خويش بياى كه بىشك عراق جمله ترا گشاده شود . خالد برخاست و پيش عبد الملك شد . و مالك زينهار خواست از عبّاد . گفت : امير را بگويم . با عبيد الله بگفت . گفتا : زينهارش ده بدان شرط كه از شهر برود . برخاست و از بصره برفت . چون خبر به مصعب آمد ، حارث را بر كوفه امير كرد و بتعجيل به بصره آمد تا مروانيان را بكشد . چون به شهر درآمد ، خان و مان مالك را خراب كرد ، و هر كه از مروانيان بيافت همه را بكشت . و از عبد الملك مىترسيد كه بيايد و كوفه بگيرد . و بر مردم كوفه و بصره ايمن نبود . دانست كه با كس وفا نكنند ، الَّا كه بر ابراهيم بن مالك اعتماد داشت : و مهلَّب به اهواز بود . ترسيد كه اگر او را بازخواند ، خوارج اهواز بگيرند . عبّاد [ بن الحصين ] را بر بصره امير كرد ، و او به كوفه شد . و عبد الملك به مهتران كوفه نامه ها كرده بود و بسيار وعده ها داده كه نزد من آييد و مصعب را يارى مكنيد . و ايشان پذيرفته بودند . و ابراهيم بن مالك را نيز نامه نوشته بود ، او اجابت نكرد . و عبد الملك با سپاه گران نزد كوفه آمده بود . و مصعب كس را نديد كه گفت نامهء عبد الملك به من آمده است مگر كه ابراهيم . ابراهيم مصعب را گفت : بگوى تا همه نامه ها بيارند ، و اگر نه مرا بفرماى تا همه را گردن بزنم كه همه عبد الملك را اجابت كرده اند . مصعب گفت : نشايد همه را كشتن . گفتا : بسم الله به حرب عبد الملك بايد رفتن . بعضى گفتند بياييم و بعضى بهانه ها مىگرفتند ، و بعضى از شرم با او برفتند . مصعب دانست كه وفا نكنند . و سخت دل شكسته بود ، كه بر لشكرش ايمن نبود . مصعب گفت : خداى تعالى احنف را بيامرزاد كه گفت : لشكر عراق با كس وفا نكنند و پيوسته مخالف باشند . برفت و به دير جاثليق فرود آمد نزديك عبد الملك . و روز حرب از آن كسان كه ايمن نبود پيش داشت . عبد الملك گفت : اول حمله بر