محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
752
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نبودند . هزار و هفتصد مرد به شمشير بكشتند . باز كوفه بر وى قرار گرفت و از مهتران كوفه يكى از مدينه برسيد . مختار گفت كه محمد حنفيّه از من هيچ سخن گفت . گفتا : بلى ، محمّد مىگويد مختار دروغ گويد كه خون حسين طلب مىكنم ، و خونيان حسين در كوفه اند چون عمر سعد و شمر و چهار هزار مرد كه بدان لشكر بودند همه را زينهار داد . مختار گفت : و الله كه راست گويد ، صاحب شرط را گفت : امام مرا دروغزن مىخواند . كشندگان را طلب كن . [ عبد الله بن كامل ] گفت : همه را شناسم ، بعضى اينجا اند و مهترشان عمر بن سعد بن وقّاص [ ايدر است ، و به خانهء عبد الله بن المطيع با ما حرب كرد ، و اكنون هزيمت شده است و به روستا رفته است . ] مختار غلامى [ از آن خويش ] را به طلب شمر فرستاد [ تا سر شمر ] بياورد . [ پس مختار گفت : اين سر ديگران بايد . پس پسر عمر بن سعد از در درآمد به سلام مختار ، نامش حفص ، گفت : پدرت كجا است ؟ گفت : اندر خانه . گفت : در فتنهء حسين بن على چرا به خانه نشست . و بو عمره را بفرستاد تا سر عمر بن سعد بياورد ، و حفص را گفت : يا پسر ، من دانم كه تو بدان لشكر نبودى و ليكن ترا اندر اين جهان زندگانى ناخوش بود . و بفرمود تا سر او نيز برگرفتند . ] و گفتند ايناند خونى حسين . مختار گفت : و الله كه اگر صد هزار چون ايشان را خون بريزم كه به يك قطره خون حسين نيرزد . [ و روز ديگر مختار دو رسول بيرون كرد سوى محمّد الحنفيّه و سر عمر بن سعد و از آن پسرش و سر شمر به دست اين رسولان فرستاد و نامه نبشت . و نخستين نامهء مختار به دو اين بود . ]