محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
751
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
آمد . و اين خبر مختار را بگفتند . مختار گفت : آن كس كه جان از بهر هواخواهى من فدا كرده باشد ، با آن كس راست نباشد كه با من شمشير زده باشد و از حكم بيچارگى با من بيعت كرده ، و در ميانشان كس هست كه خون حسين در گردن او است ، اين نه بس كه عفو كرده ام ايشان را ! چون يزيد بن انس به مرگ خويش بمرد ، گويند عبيد الله زيادش بكشت و لشكرش به هزيمت كردند . ورقاء لشكر عبيد الله بشكست و سيصد مرد را گردن بزد ، ايشان گويند عبيد الله يزيد را بكشت ، همچنان هواى او مىزنند . ايشان چون اين سخن مختار بشنيدند ، به خانه بنشستند و جمع آمدند و گفتند ما را صبر نماند . شبث گفت : صبر كنيد تا ابراهيم مالك منزلى چند ديگر برود . گفتند كه البته اين ساعت كنيم و از كار او بپردازيم . شبث گفت : اوّل بر او حجّت گيريم . شبث پيش مختار رفت و گفت : اين جماعت شكايت گونه اى مىكنند . مختار گفت : ديرگاه است كه مىكنند ، اما هر چه ايشان را بايد من با ايشان بكنم سبب آنكه مرا دو گونه دشمن است : يكى پسر زبير ، و ديگر پسر اميّه به شام . شبث گفت : مىخواهند كه ديگر باره بيعت تازه كنند . مختار بدانست . حالى جمّازه اى در عقب ابراهيم بفرستاد كه هر چه زودتر بازگرد . ايشان سه كس را به مختار فرستادند كه آنچه ما خواهيم مسلَّم دار و الَّا شهر را به جاى بگذار و به درشو . مختار مدارا مىكرد تا ابراهيم بازآيد . و ايشان از آن غافل بودند . پس گروهى گفتند كه او دروغزن است و به قول خويش وفا نكند . در اين گفت و گوى بودند كه آواز طبل آمد كه ابراهيم در شهر رسيد . ابراهيم به در سراى مختار آمد ، كوفيان را ديد شمشير كشيده . گفت : چه بوده است ؟ مختار گفت : بيعت بشكستند ، و من مدارا مىكردم تا تو فراز آيى . ابراهيم گفت : با اين سگان چه مدارا بايد كردن . حرب كردند ، سپاه مختار ايشان را هزيمت كرد و مىكشتند تا آفتاب فروشد ، و اسير مىكردند . اسيران را عرض كردند دويست و پنجاه بودند . آنان كه با حسين حرب كرده بودند همه را گردن بزدند ، و ديگران را بازداشتند . و در كوفه هيچ خانه نبود كه يك دو تن كشته