محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

732

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

داشت . و عبد الله بن عمر داماد مختار بود به خواهرش . پس مختار به مكّه شد سوى عبد الله بن الزبير . پس در سال شصت و يك عبد الله او را به بيعت خويش خواند . مختار گفت با تو بيعت بكنم اما بدان شرط كه هيچ چيز از من راز ندارى ، و هر روزى نخست من آيم سوى تو پيش از همه مردمان ، و بر من كه پيش تو بايستم تا همه كارهاى تو تمام شود . چون جهان ترا راست شود ، هر شهرى كه اندر پادشاهى تو بهتر بود پادشاهى مرا دهى . عبد الله بن الزبير با وى اين شرطها بكرد . [ مختار ] همه وفا كرد و نصيحت كرد او را . و مختار مردى دلاور بود . ] پس [ مختار ] از مكّه به كوفه آمد و مردمان شيعت را گفت : چرا پنهان همى باشيد و بيرون نمىآييد و خون حسين طلب نمىكنيد ، كه هرگز جهان از اين خالىتر نباشد . گفتند : اين كار به سليمان باز بسته است . مختار نزد سليمان آمد . گفت : هنوز وقت نيست . مختار مردم را گفت : سليمان خرف است ، اين نه كار او است . نامه اى از آن محمّد حنفيّه بر مردم خواند . نوشته بود كه سليمان در كار سستى مىكند و تقصير و تهاون مىنمايد . مختار را از مكّه فرستادم تا آن مردمان كه بيعت ما كرده اند فرمان او برند و خون برادرم حسين طلب كنند . چون اين نامه بخواندند گروهى از بيعت سليمان برگشتند و با مختار بيعت كردند و هفت روز بود كه مختار در كوفه آمده بود كه نايب عبد الله بن زبير در كوفه آمد ، عبد الله [ بن يزيد ] الانصارى . و اين مختار مردى متهوّر و مردانه بود . در آن وقت كه سپاه شام به مكّه آمدند كه حصين با ايشان بود ، مختار با او حربها كرد سخت و از شاميان بسيار بكشت . و هفتاد مرد با خود گرد كرده بود از خويشان و مولايان . و هر جاى كه مختار خود را با آن هفتاد مرد بر افگندى قلبى بدريدى . و چون خبر مرگ يزيد آمد و سپاه شام از در مكّه بازگشت و خانهء كعبه ويران كرده بودند هر جايى به منجنيق ، عبد الله بن زبير آبادان كرد . و مختار از بهر عبد الله زبير جانبازيها كرده بود و حربهاى نيكو كرده ، و عبد الله بن زبير او را بزرگ كرده بود . و چون يزيد بن معاويه بمرد ، كار عبد الله بن زبير بالايى گرفت و بيعت آشكارا كرد . و شهرهاى مغرب همه او را مطيع و